تبليغاتX
SIMORGH
SIMORGH
*~*~~*~*

سلام دوستان

به علت یک اشتباه کوچیک تو کافی نت چند روز پیش وبلاگم هک شد بعد از از این آدرس وبلاگ من اینه

http://mer-c.blogfa.com

برای هکر وبلاگ قبلیم چند جمله دارم

دوست عزیز
باور کن پیدا کردن پسورد یک وبلاگ از داخل کامپیوترهای یک کافی نت اصلا کار مشکلی نیست
تو فقط فرصت طلبی کردی همین

استعداد به کار من می گن که تونستم در کمتر از 2 ساعت دوباره این وبلاگو بسازم



| *| نوشته شده در و ساعت 3:4 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

لطفا  اینجا  کلیک کنید



| *| نوشته شده در و ساعت 1:51 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

هیچ کس درست نمی داند مرز بین دلشادی و درد کجاست.اغلب می اندیشیم آنها هرگز از هم جدا نمی شوند.
اما خیال حقیقت مطلق را می بیند.جایی را که گذشته و حال و آینده به هم می رسند.....

تمامی مشکلات آدمی به خاطر ترس و حقارت در خود آدمی است.
موضوع خود زندگی است نه شعف یادرد یا شادی و ناشادی...نفرت به همان اندازه ی دوست داشتن خوب است.یک دشمن می تواند به خوبی یک دوست باشد.
"از نظر من مردم فقط یک روز را زندگی می کنند."....

زندگی نظاره ی ابدیت است.نگریستن به تمامی امکان ها و ادراک هایی که عشق می تواند بر انسان بیاورد.با این حال مردم در برابر این حقیقت ساده حقیر می نمایند.
"زندگی سخاوتمند است و انسان تنگ چشم.گویی حایلی است میان زندگی و نوع بشر و برای از بین بردن این حایل شهامت لمس کردن روح خود و دگرگون کردن سوی آن لازم است."
مردم در میان همه و هیچ در نوسان اند امااین را جدی نمی گیرند و هم چنان طوری رفتار می کنند که انگار همه چیز عالی است....
زندگی بر خلاف آنکه مکبث می گوید صرفا قطعه ای که توسط یک احمق گفته می شود سرشار از خشم و هیاهو بی آنکه معنایی بدهد نیست..من فکر می کنم زندگی یک اندیشه طولانی از ازل تا ابد است.اما نمی دانم چرا مردم نمی خواهند در این اندیشه با دیگران شریک شوند.
زندگی تجلی از تمنای رویارویی با جهان است و "برهنه دیدن این جهان".انسان واقعی کسی است با قلب سرشار از این روح مقدس.

(جمله های داخل گیومه از جبران خلیل جبران است.)



| *| نوشته شده در و ساعت 1:46 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

تو کشتی پر بار ارزوها را به ساحل برده ای.کدامین باد می تواند باد بان های تو را هدایت کند.بال های تو اماده پروازند اما اسمان بالای تو ساکن و خاموش است.
چیزی در میان ما و ابدیت به جز خواسته ها و ارزوهای ما که هنوز کامل نشده اند وجود ندارد.
آیا سپیده دم می تواند دل شب را در آغوش کشد و آن را در سینه خود نگاه دارد؟
روح در من همچون سپیده دم عریان بیدار شده است.شب فرا رسید و روشنی بدر بیشتر شد.عشق در میان جنگل و دریا بلند ترین فریادها را میزند و ما را به سوی قلبش فرا می خواند.
باید پرنده های رو یاهامان را از قفس آزاد سازیم و همچون رودها بر دریا برانیم بی انکه از بالای صخره ها فرو ریزیم و هرگاه گرفتار امواج شویم و به اعماق رسیم از مجادله و تامل درباره سرنوشت آینده تا ابد دست بر می داریم.
وای بر جزر و مد یادها و فراموشگی همیشگی!
آه ای زمینی ها از شما می خواهم چشم بر هم نهید و عرش خود را بجنبانید!
اگر در بالاترین قله ها باشیم باز هم در زمین هستیم و همه این ها به سبب وجود ادمی است.
وای بر رنجی که با اگاهی می اید.به خوبی ها بین دیش و زیبایی را در دستانم ببین.
می خواهم خواب بر من غلبه کند تا جهانی را ببینم که نور ان از نور این جهان بیشتر باشد و افریدگانی را مشاهده کنم که از ما بر ترند.
در برابر بادها ایستادن چه کار احمقانه ای است.....



| *| نوشته شده در و ساعت 1:44 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

گاهی گرفتار اندوهی میشویم که نمی توانیم مهارش کنیم.مهم نیست کجا ودر چه حالی باشیم اما یک دفعه جهان رنگ میبازد.و زندگی جادوی خود را نهان میسازد.
کارن کیسی(karen casey نقاش زن استرالیایی)به ما میگوید که در این لحظه ها هیچ چیز بهتر ازاین نیست که به درون خود نظر اندازیم.در انجا کودکی ترسیده هست که خوب نمی داند چه میکند چون نه صدایش شنیده میشود ونه به مشورت خوانده میشود.باید نسبت به این کودک بردبار باشیم.باید تا هر زمانی که لازم است بگذاریم زمام را به دست گیرد تا زمانی که دوباره احساس کند به او مهر ورزیده میشود.
در اندک زمانی درخشش به دیدگان ما باز میگردد.و از ان زمان اگر دیگر ارتباط خود را با این کودک از دست ندهیم دیگر معنای زندگی را گم نخواهیم کرد.



| *| نوشته شده در و ساعت 1:43 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

I went as to the party thrown by the world

I went to the field of sorrow

to the garden of mysticisn

I went  to the illuminated verand of knowledge

to the wet night of kidness

I went to visit somebody at  the other side of love

I went and went up to the woman

to the love voice of lonelinesas

I saw many things on earth

I saw child who sniffed the moon

I saw a woman poundig light in the mortal

I saw a beggar who hardly begged for the song of the swallow

I saw a poet addressing the lily as "your highness"

I saw a book whose words were made of crystal

I saw a flight stairs leading to hot bed of lust

to the love of roses decay

to the platform of illumination

love was visible ,wave was visible

a fan was visible in the summer's hand



| *| نوشته شده در و ساعت 1:41 توسط مرسده حدادی |