تبليغاتX
SIMORGH
SIMORGH
*~*~امروز...~*~*

تا حالا یک روز رو بدون توجه به قوانین همیشگی و روزمره سپری کردی؟

امروز روز خوبی برای انجام دادن کادهای غیر معمول.مثلا" میتونیم موقع رفتن به سر کار برقصیم.یا اگه خسته شدیم وسط پیاده رو چهارزانو بشینیم.می تونیم مستقیم به چشمای یه بیگانه نگاه کنیم و از عشق تو یک نگاه حرف بزنیم.یا به رئیسمون نظری بدیم که خیلی اخمقانه ست.

تو کتابی خوندم که مبارزان روشنایی چنین روزهایی رو برای خودشون مجاز می دونن.

امروز می تونیم بغضی رو که مدتهاست تو گلومون کیر کرده و کهنه شده و هر بار فقط خورده شده بشکنیم.می تونیم به کسی که قشم خورده بودیم که دیگه باهاش صحبت نکنیم(اما خیلی دلمون می خواد که ازش پیغامی رو منشی تلفنیمون باشه زنگ بزنیم.

می تونیم به کسانی که دوستشون داریم اما فراموششون کردیم sms بزنیم.یا حتی تمام کسانی رو که ازشون بدمون میاد با یه لبخند پذیرا شیم.

امروز می تونه روزی باشه خارج از برنامه ای که هر روز داریم.

امروز هر خطایی بخشوده خواهد شد.امروز روز لذت بردن از زندگی است.



| *| نوشته شده در و ساعت 11:15 توسط |
*~*~~*~*

زنی با تنها فرزندش در بالای تپه ها زندگی می کرد.
زن زندگی و قلبش را با مهربانی و دلسوزی به فرزندش بخشید.اما فرزندش بر اثر تب در کنار طبیب جان سپرد.
مادر سخت دردمند شد و از طبیب پرسید:
به من بگو چه چیز باعث شد تا فرزندم دیگر نتواند حرکتی کند؟
طبیب گفت:تب.
مادر پرسید تب چیست؟
طبیب گفت:
تب چیزی بسیار کوچک است که داخل بدن می شود و ما نمی توانیم ان را با چشم سر ببینیم.
شب هنگام کشیش برای تسلیت نزد او آمد.
زن گریست و پرسید:
چرا تنها فرزندم را از دست دادم؟
کشیش گفت:
دخترم این خواست خداست!
زن گفت:خدا چیست؟خدا کجاست؟
به من بگو کجا می توانم او را بیابم؟
کشیش گفت:
خداوند بی نهایت بزرگ است و ما نمی توانیم او را با چشم سر ببینیم.
در این هنگام زن فریاد کشید و گفت:
چیزیکه بی نهایت کوچک است از راه خواست کسی که بی نهایت بزرگ است فرزندم را از پا در آورد؟
پس ما چیستیم و چه نقشی داریم؟
ناگهان مادر آن زن داخل شد ودر حالی که کفن نوه اش را در دست داشت.
کفن را بر زمین انداخت و دست دخترش را گرفت و گفت:
ما از بی نهایت بزرگ و بی نهایت کوچک هستیم.
ما راهی بین آن دو هستیم.
(بر گرفته از کتاب سرگشته)



| *| نوشته شده در و ساعت 3:58 توسط مرسده حدادی |
*~*~خوشبختی....~*~*

 

انسانهای زیادی از خوشبختی می ترسن....

برای خیلی ها خوشبختی یعنی تغییر.

گاهی وقتا فکر می کنیم اگه از جام خوش بختی بخوریم وقتی خالی بشه خیلی رنج می بریم.

خداوند شانس ها و فرصت های خوشبختی رو سر راه بنده هاش قرار می ده(مثل شغل.ازدواج.تحصیل و...)واین ما هستیم که تصمیم می گیریم انها رو بر داریم و شاکر باشیم یا بخاطر ترس یا تعلل برای فرصت های بهتر(؟)از کنارش بگذریم.غافل از اینکه خداوند بهترین رو به بندش عرضه کرده.

اینجاست که اگه خدا رو روبروی خودمون قرار می دادیم دیگه تاسف نمی خوردیم.

ترس رو از خودمون باید دور کنیم.از ترس کوچک شدن نمیشه رشد کرد...از ترس گریه کردن نمیشه خندید....به امید فرصت بهتر فرصت امروز رو از دست ندیم.....

خداوند جایی زندگی می کنه که بهش اجازه ورود داده باشیم....

 

 



| *| نوشته شده در و ساعت 12:46 توسط |
*~*~Die.....~*~*



| *| نوشته شده در و ساعت 12:43 توسط |
*~*~حکیمان را خداوند به مکر خود گرفتار می سازد....~*~*

 

چرا همیشه سعی می کنین سازگار با محیط باشین؟

ایا سازگاری به این معنی که همیشه عقیدتون یک جور باشه؟با این حساب قرار کجا برین؟

من فکر می کنم تا زمانی که به دیگران اسیبی نمی رسه باید هر از گاهی تغییر عقیده داد.

بی احساس شرم خودتونو نقض کنین.این حق شماست.مهم نیست دیگران چی فکر می کنن یا چی می گن.....چون در هر صورت هر فکری که دلشون بخواد می کنن و هر حرفی که بخوان می زنن.

پس اروم باشین.بذارین جهان راه خودشو بره.لذت غافلگیر کردن خودتونو کشف کنین.....

پولس قدیس میگوید:خداوند روی زمین دیوانگی ها را خلق کرد تا خردمندان را شرمنده کند.

والله خیرالماکرین                      (خداوند بهترین مکرکنندگان است)

 



| *| نوشته شده در و ساعت 11:55 توسط |