تبليغاتX
SIMORGH
SIMORGH
*~*~دوست...~*~*

 

      از بچگی هاتون چقدر یادتونه؟از وقتی که تونستین اولین ارتباطات خارج از خانواده رو برقرار کنین؟از وقتی که با دختر یا پسر همسایه دوست شدین؟از وقتی که واسه اولین بار رفتین مدرسه یا مهد کیا اومدن سراغتون و گفتن"میای با هم بازی کنیم؟"از زمانی که بزرگ و بزرگتر شدیم و با آدمای بیشتر و دنیای بزرگتری آشنا شدیم!

      تو همه این مراحل می دیدیم که همیشه نیاز داشتیم با کسانی خارج از محیط خانواده رابطه داشته باشیم.با کسانی که مارو متفاوت از خونوادمون دوست داشته باشه.یه دوست.کسی که مارو خارج از عادت خانواده پذیرا باشه.با دوستای خوب و بد سرو کله زدیم.قهر وآشتی کردیم.تا اینکه تونستیم یک یا چند نفر رو بعنوان دوست صمیمی انتخاب کنیم.اما تا حالا به این موضوع چقدر اهمیت دادیم که واقعا چه کسانی رو واسه معاشرت انتخاب می کنیم؟!!! چقدر به برخورد اونا با خودمون و بر عکس برخورد خودمون با اونا توجه کردیم؟چقدر بی توجه از کنار کسانی که می تونستیم برای هم بهترین باشیم آسون گذشتیم؟

     هر کس ملاک هایی برای انتخاب دوست خودش داره.مهربون باشن.سعی کنن درکشون کنن.باهاشون همراه باشن و...اما خیلی وقتا خیلی جاها دیدم که این نکته تو ذهن ماها فراموش شده که ماها تو زندگی در محاصره افرادی هستیم که موفقیت شخصی ما رو می تونن به حداکثر برسونن یا حتی تخریب کنن.یه دوست و در مراحل بالاتر یه همسر که یه جور دوست حساب می شه باعث می شه شخصیت انسان شکوفا بشه یا خرد بشه...

     از اونجایی که انسان ها تقریبا عادت کردن که خودشونو در آینه دیگران ببینند و بشناسند پس این خیلی مهمه که چه کسی رو برای معاشرت انتخاب می کنیم.این مساله نه فقط برای موفقیت تو زندگی بلکه برای حفظ غرور انسان خیلی خیلی مهمه...

     اگر در احاطه افراد بزرگ باشیم باعث تقویت اعتماد به نفس و عزت نفس ما می شن چون اونا رو باور می کنیم.

     مارک تواین می گوید:از افرادی که سعی دارند آرزوهای شما رو بی اهمیت جلوه دهند دوری کنید.انسانهای کوچک همیشه همین کار را می کنند اما انسان های بزرگ می توانند این حس را به شما منتقل کنند که شما هم می توانید بزرگ باشید.

     یادمون باشه زندگی خیلی کوتاهتر از اینه  که دور و بر خودمون رو با افرادی پرکنیم که ما رو بی اهمیت جلوه می دن و باعث می شن حس کنیم بی ارزشیم.

 

              حضرت علی (ع)می فرمایند:از دوستی با احمق بپرهیز چرا که می خواهد به تو      نفعی رساند اما دچار زیانت می کند.

         از دوستی با بخیل بپرهیز زیرا آنچه را که سخت به آن نیاز داری از تو دریغ می کند.

         از دوستی با بدکار بپرهیز که با اندک بهایی تو را می فروشد.

          از از دوستی با دروغگو بپرهیز که او به سراب ماند.دور را به تو نزدیک و نزدیک را به تو دور می کند.

 

          در جای دیگر می فرمایند:دوست دوست نیست مگر آنکه حقوق برادرش را در سه جایگاه نگهبان باشد.در روز گرفتاری.آن هنگام که حضور ندارد و پس ازمرگ                                  

 



| *| نوشته شده در و ساعت 23:26 توسط مرسده حدادی |
*~*~شاید...~*~*

 

صحبت از پژمردن گلبرگ نیست

    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

              فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در میان این کویر سوت و کور

       در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

              گفتگو از مرگ انسانیت است....

 

 

حضرت علی (ع) می فرمایند:ای مردم وفاداری با صداقت توام است ومن سپری محکم تر از آن نمی

شناسم.

 



| *| نوشته شده در و ساعت 23:47 توسط مرسده حدادی |
*~*~به یار آورید...~*~*

 

 

دیشبق باز هم بی خوابی به سرم زده بود

با اینکه تو ۴۸ سلعت گذشته فقط ۷ ساعت خوابیده بودم ولی باز هم خوابم نمی اومد.

خودم رو بیشتر زیر پتو مچاله کردم.خیلی سردم بود.تمام بدنم تو تب می سوخت ولی من بازم سردم بود.نه فایده ای نداشت>با اینکه می خواستم بخوابم ولی خوابم نمی برد.پا شدم و کمی روی تختم نشستم.شاید حدود ۱۰ دقیقه به میزم و کاغذای بهم ریخته روش نگاه می کردم.نگهبان شب داشت تو کوچه سوت می زد.

   به ساعت نگاه کردم.۴ صبح بود.خیلی سردم بود.بلند شدم و پشت میز تحریرم نشستم و اولین چیزی که دیدم شاخه تیره پوشیده از برف سپید رنگ بود .چه سخاوتمندانه!!

 

    از بین کاغذام یه کاغذ سپید پیدا کردم و برداشتم.نگهبان کوچه سوت می زد و سکوت اتاقم و پر می کرد.یکدفعه هوس کردم تا به یاد شبهای تابستان برم روی تراس خونمون.یه جفت جوراب کلفت پوشیدم و رفتم.روی تراس ایستادم و به آسمون چشم دوختم.آسمون صورتی مایل به بنفش بود که هیچ اثری از ستاره های شبای تابستون توش پیدا نبود.یاد بچگی هام افتادم.شبایی که مادرم انواع ستاره ها رو تو آسمون به من یاد می داد.چراغای کوچیکی که دریچه های بهشت بودن.چه شبایی که با هم شبا رو صبح می کردیم.آرزو کردم که وقتی مردم ساکن یکی از این ستاره ها شم.تا تو نور پاک و خالصش محو شم و با هم به چشمایی که دارن بهمون نگاه می کنن دست تکون بدیم.باز صدای پر مفهوم نگهبان کوچه در گوشم پیچید...

 عرض و طول خیابان رو طی می کرد و جای پاهاش روی برفا مونده بود.می توانستم در هر کدوم از جای پاها سقوط کنم.!تب داشتم و می لرزیدم به اتاقم برگشتم و این بار بعد از گذشت ۲۱ سال واقعا به اتاقم نگاه کردم!من در اتاقم تنها بودم اتاقی پر از نشانه های شور انگیز زندگی.قرآن.یک گلدان گل.یک آینه بزرگ.یک کتابخونه کوچیک که خیلی دوسش داشتم.چند تا تابلو و چندین قاب عکس کوچیک از بچگیهام از مادرم از پدرم از خانوادم.چقدر دلم برای مادرم تنگ شده بود.فقط چند اتاق با هم فاصله داشتیم اما دلم بد جور هوای بوی مریم که با عطر تنش قاطی شده بود کرده بود....

    خدایا تو امشب با من چه می کنی؟؟چه چیزی را به من یادآوری می کنی؟؟؟غفلت سنگین و خسته!!می خواهم پرواز کنم خودت راه را به من نشان بده...!!!

   هوا سرد و یخ زدست.چه کارهایی می تونم بکنم تا سرماش برام مطلوب شه؟صدای غار غار کلاغ ها منو به خودم آورد .میلیونها کلاغ داشتن پرواز می کردن.

   و من به یاد آوردم که چه کاهایی می تونه دنیا رو حای بهتری کنه.چه چیزایی رو می شه فراموش کرد.رها کرد و سخت نگرفت...

  من لمس می کنم و این یعنی احساس مسئولیت.می شنوم و این یعنی بی تفاوت نبودن.وقتی قدم های تو به سمت زندگی مصمم و بی اراده پیش می رن رد پایی از تو به جا می مونه که هر کس که اون رد پا رو دنبال کنه هدایت می شه و راه خودشو پیدا می کنه.اما اگه با بی تفاوتی و پوچی زندگی کنی هیچ ردی ازت باقی نمی مونه.

  رد پای تو کجاست؟نشانه چیست؟"به یاد بیاور تا از یاد نروی!"

نگهبان سوت می زند.شیر روی شعله های بخاری گرم شده است.یک فنجان شیر گرم برای نگهبان می برم.دستهای گرم یخ زده اش را از دستکش بیرون می اورد و جرعه جرعه شیر را می خورد.بعد می گوید خدا خیرت بدهد دختر جان.

   رد پای نگهبان را با چشم دنبال می کنم و اینبار می دانم که این رد پای زندگیست.....

 

                      مولایم علی (ع) می فرمایند:

                                      مغرور ایمنی خویش مباش که از همان جای امنیت گرفتار گردی.



| *| نوشته شده در و ساعت 13:5 توسط مرسده حدادی |