تنهایی.....

آهای...!!
کجائی...؟!
تو فکری...!؟
غریبه می زنی...!غریبه با "غ".نکنه تو هم از اون دسته آدم هایی هستی که از شدت آشنایی غریبه شدن...؟!یا شایدم بر عکس...؟!
چهرت خیلی آشناست...کجا با هم آشنا شدیم غریبه...؟!تو انجمن صلح و دوستی یا یک زندان...؟!شایدم تو یک کافه گلاسه کنار برج ایفل...!درست یادم نیست... .
از چی می گفتم...؟!غریبه یا برج ایفل...؟آهان یادم اومد.از اتاق تنهایی می گفتم که توش با هم آشنا شدیم.یک انفرادی دنج دو نفره ،با پنجره های کوچیکی که در روز 2 ساعت مجوز واسه عبور نور می داد.یادت هست که کجا رو می گم...؟!تو هم مثل من تنهای تنها بودی.شایدم من مثل تو تنهای تنها بودم.کسی چه می دونه...؟ولی من و تو که می دونیم.کلی یادگاری روی دیوارای نم کشیده اتاق تنهایی کشیدیم.
از چی می گفتم...؟!پنجره یا یادگاری...؟!آهان یادم اومد،از اتاق کناری می گفتم که اتاق بازجویی بود.با یک سقف خیلی خیلی بلند.ازاتاق دیگه هم که همش صدای کل کشیدن و شادی میومد.صدای ضجه گلبرگ های مریم با صدای سرخوش مهمونای اتاق دیگه سکوت عمیقی به اتاق تنهاییمون داده بود...
به احترام این سکوت قیام کنید...
به چی فکر می کنی...؟؟بعد از این همه مدت توهنوزم تو فکری...!!می ترسم...!!
یه چیزی رو می دونی؟وقتی بهت نزدیک شدم غریبه،دیدم یه دیوار بزرگ جلوی خودت ساختی و روش بزرگ تر نوشتی" از این فاصله به بعد به من نزدیک نشین".اینو بدون اگه این دیوار رو خراب نکنی رو سر خودت خراب می شه.....
همه چیز تو این دنیا دو طرفه است.یک طرف ، عمل توهست و طرف دیگه عکس العملی که از عملت
می بینی....!!
به چی فکر می کنم...؟!کسی رفته...؟دل تنگی...؟!یا کسی داره میاد...؟اینبار هم چقدر غریب و تنهام...! راستی می دونی واحد اندازه گیری تنهایی چیه...؟؟
نگران نباش...قبل از اینکه چاییت تموم بشه من و تو هم پرواز می کنیم...
نگفتی به چی فکر می کنی؟به اینکه زمین گرده و می چرخه در حالیکه تو ایستادی و نمی افتی...!یا اینکه تو داری می چرخی و میری در حالیکه روزگار و جای پاهات روی تنهایی من ایستادن و کنار نمی رن...؟فرقش تو چی بود؟شاید یک نقطه یا شاید یک تلنگر...!!
راستی چرا تنها شدیم...؟!چرا دیگه کسی نبود...؟!انگار در عرض چند دقیقه یک زلزله 10 ریشتری اومده بود و تمام محتوای اتاق رو تبدیل به یک سکوت نافرجام کرده بود و بازمونده های اون اتاق من و تو بودیم...
نگفتی؟چرا فقط من و تو...؟!تو اتاق تنهایی من بودم و تو.شایدم تو بودی و من...!ااا....این جمله رو یکبار دیگه هم گفته بودم.اما نگفته بودم که دو تا فنجون هم داشتیم با یکدونه دفتر که برگاش و یکی در میون بین خودمون تقسیم کرده بودیم.البته این قانون تو بود...اما مداد نداشتیم.پس با چی می نوشتیم؟؟؟یادته...؟!
برگای من خاکستریه خاکستری بود و برگای تو آبیه آبی.ولی تو همیشه رو برگای من می نوشتی و من رو برگای تو...
از چی می گفتم...؟!دفتر یا رنگای صفحه ها...؟آهان یادم اومد.از صفحه تنهاییمون می گفتم.غریبه،تا حالا بهت گفتم که حضور تو چقدر عمق تنهایی منو زیاد کرد...؟!و تو باز هم منو تنهاتر گذاشتی...!تنها بودم و تنهاتر شدم.....!!
غریبه بودی یا آشنا...؟!خودم چی...؟؟؟؟غریبه بودم یا آشنا...؟؟!!
هیچ وقت نفهمیدم.......
و این تنهاترم کرد.تنها تر از پرنده خارزار...تنهاتر از تک درخت وسط باغچه خونمون...حتی تنها تر از ماه وسط آسمون...کاش یک کم واسه تنهاییم مرحم بودی....
من چی...؟؟من واسه تنهاییت مرحم بودم...؟؟من همیشه سعی می کردم تا یک کمی از بار تو رو رو دوشم بکشم...ولی تو حالا داری می گی کیش........شاید هم همون دیوار مانع شد....
انگار من مهره بی احساس صفحه های آبی دفتر خاکستریت بودم.یا سرعت حافظت پایینه یا سرعت همه اینترنت ها اومده پایین...
آهای غریبه...!
تو فکری...؟!
به چی فکر می کنی...؟!
به ترشی تمبر هندی فکر می کنی...؟؟!یا...؟!........تلخی روزگار...؟؟؟!!!....
هنوزم اتاق تنهاییم خالیه خالیه...!اما این بار حجمش به سپیدیه تمام برفهاییه که تو این سال ها به فضای اتاقم باریدند و من دونه دونه همه اونا رو تو سبد کنار اتاق جمع کردم تا بهت بدم....
آهای غریبه...
چرا می خندی...؟!
نکنه حرف من اینقدر برات خنده دار بود...؟!
یا نکنه یادت اومد که خاطره ای تو گوشه ذهنت جا مونده...؟؟؟!!!!....
چه تلخ...!آدم ها میان و .....خاطره می شن.....و خیلی ها این خاطره ها رو زیر گرد و غبار روزگار دفن می کنن....
چقدر بلاتکلیفن خاطراتمون.....
(هر کس در زندگی به جایی می رسد که می فهمه بهتره در خلوت با خودش روبرو بشه،و خارج از احساسات به صحبت های خودش گوش بده....)
حضرت علی(ع) می فرمایند:وسعت جهان هر کس به اندازه وسعت فکر اوست.



