تبليغاتX
SIMORGH
SIMORGH
*~*~تنهایی.....~*~*

 

 

                                                تنهایی.....

 






آهای...!!

کجائی...؟!

تو فکری...!؟

غریبه می زنی...!غریبه با "غ".نکنه تو هم از اون دسته آدم هایی هستی که از شدت آشنایی غریبه شدن...؟!یا شایدم بر عکس...؟!

چهرت خیلی آشناست...کجا با هم آشنا شدیم غریبه...؟!تو انجمن صلح و دوستی یا یک زندان...؟!شایدم تو یک کافه گلاسه کنار برج ایفل...!درست یادم نیست... .

از چی می گفتم...؟!غریبه یا برج ایفل...؟آهان یادم اومد.از اتاق تنهایی می گفتم که توش با هم آشنا شدیم.یک انفرادی دنج دو نفره ،با پنجره های کوچیکی که در روز 2 ساعت مجوز واسه عبور نور می داد.یادت هست که کجا رو می گم...؟!تو هم مثل من تنهای تنها بودی.شایدم من مثل تو تنهای تنها بودم.کسی چه می دونه...؟ولی من و تو که می دونیم.کلی یادگاری روی دیوارای نم کشیده اتاق تنهایی کشیدیم.

از چی می گفتم...؟!پنجره یا یادگاری...؟!آهان یادم اومد،از اتاق کناری می گفتم که اتاق بازجویی بود.با یک سقف خیلی خیلی بلند.ازاتاق دیگه هم که همش صدای کل کشیدن و شادی میومد.صدای ضجه گلبرگ های مریم با صدای سرخوش مهمونای اتاق دیگه سکوت عمیقی به اتاق تنهاییمون داده بود...

 به احترام این سکوت قیام کنید...

به چی فکر می کنی...؟؟بعد از این همه مدت توهنوزم تو فکری...!!می ترسم...!!

یه چیزی رو می دونی؟وقتی بهت نزدیک شدم غریبه،دیدم یه دیوار بزرگ جلوی خودت ساختی و روش بزرگ تر نوشتی" از این فاصله به بعد به من نزدیک نشین".اینو بدون اگه این دیوار رو خراب نکنی رو سر خودت خراب می شه.....

همه چیز تو این دنیا دو طرفه است.یک طرف ، عمل توهست و طرف دیگه عکس العملی که از عملت

 می بینی....!!

 

به چی فکر می کنم...؟!کسی رفته...؟دل تنگی...؟!یا کسی داره میاد...؟اینبار هم چقدر غریب و تنهام...! راستی می دونی واحد اندازه گیری تنهایی چیه...؟؟

نگران نباش...قبل از اینکه چاییت تموم بشه من و تو هم پرواز می کنیم...

نگفتی به چی فکر می کنی؟به اینکه زمین گرده و می چرخه در حالیکه تو ایستادی و نمی افتی...!یا اینکه تو داری می چرخی و میری در حالیکه روزگار و جای پاهات روی تنهایی من ایستادن و کنار نمی رن...؟فرقش تو چی بود؟شاید یک نقطه یا شاید یک تلنگر...!!

راستی چرا تنها شدیم...؟!چرا دیگه کسی نبود...؟!انگار در عرض چند دقیقه یک زلزله 10 ریشتری اومده بود و تمام محتوای اتاق رو تبدیل به یک سکوت نافرجام کرده بود و بازمونده های اون اتاق من و تو بودیم...

نگفتی؟چرا فقط من و تو...؟!تو اتاق تنهایی من بودم و تو.شایدم تو بودی و من...!ااا....این جمله رو یکبار دیگه هم گفته بودم.اما نگفته بودم که دو تا فنجون هم داشتیم با یکدونه دفتر که برگاش و یکی در میون بین خودمون تقسیم کرده بودیم.البته این قانون تو بود...اما مداد نداشتیم.پس با چی می نوشتیم؟؟؟یادته...؟!

برگای من خاکستریه خاکستری بود و برگای تو آبیه آبی.ولی تو همیشه رو برگای من می نوشتی و من رو برگای تو...

از چی می گفتم...؟!دفتر یا رنگای صفحه ها...؟آهان یادم اومد.از صفحه تنهاییمون می گفتم.غریبه،تا حالا بهت گفتم که حضور تو چقدر عمق تنهایی منو زیاد کرد...؟!و تو باز هم منو تنهاتر گذاشتی...!تنها بودم و تنهاتر شدم.....!!

غریبه بودی یا آشنا...؟!خودم چی...؟؟؟؟غریبه بودم یا آشنا...؟؟!!

هیچ وقت نفهمیدم.......

و این تنهاترم کرد.تنها تر از پرنده خارزار...تنهاتر از تک درخت وسط باغچه خونمون...حتی تنها تر از ماه وسط آسمون...کاش یک کم واسه تنهاییم مرحم بودی....

من چی...؟؟من واسه تنهاییت مرحم بودم...؟؟من همیشه سعی می کردم تا یک کمی از بار تو رو رو دوشم بکشم...ولی تو حالا داری می گی کیش........شاید هم همون دیوار مانع شد....

انگار من مهره بی احساس صفحه های آبی دفتر خاکستریت بودم.یا سرعت حافظت پایینه یا سرعت همه اینترنت ها اومده پایین...

 

 


آهای غریبه...!

تو فکری...؟!

به چی فکر می کنی...؟!

به ترشی تمبر هندی فکر می کنی...؟؟!یا...؟!........تلخی روزگار...؟؟؟!!!....

هنوزم اتاق تنهاییم خالیه خالیه...!اما این بار حجمش به سپیدیه تمام برفهاییه که تو این سال ها به فضای اتاقم باریدند و من دونه دونه همه اونا رو تو سبد کنار اتاق جمع کردم تا بهت بدم....


آهای غریبه...

چرا می خندی...؟!

نکنه حرف من اینقدر برات خنده دار بود...؟!

یا نکنه یادت اومد که خاطره ای تو گوشه ذهنت جا مونده...؟؟؟!!!!....

چه تلخ...!آدم ها میان و .....خاطره می شن.....و خیلی ها این خاطره ها رو زیر گرد و غبار روزگار دفن می کنن....

چقدر بلاتکلیفن خاطراتمون.....




(هر کس در زندگی به جایی می رسد که می فهمه بهتره در خلوت با خودش روبرو بشه،و خارج از احساسات به صحبت های خودش گوش بده....)




                   
حضرت علی(ع) می فرمایند:وسعت جهان هر کس به اندازه وسعت فکر اوست.


 



| *| نوشته شده در و ساعت 12:13 توسط مرسده حدادی |
*~*~کودک درون.....~*~*

 

 

مطمئنم که همه ما تو زندگی لااقل یک بار اسم کودک درون و شنیدیم و باز هم مطمئن که خیلی بی تفاوت از کنارش گذشتیم.شاید بد نباشه برای یک بار هم که شده با این بچه که از بس سرش داد کشیدیم ترسیده و یک گوشه وجودمون چمباتمه زده بیشتر آشنا بشیم.خدا رو چه دیدیم!شاید باهاش آشتی کردیم.!!

تک تک ما برای اینکه تو زندگی واقعا" احساس رضایت داشته باشیم لازمه تا این بچه رو کشف کنیم و دوباره اونو در آغوش خودمون بگیریم.در واقع هیچ کدوم از ما نمی تونیم بدون این کودک در زندگیمون خوشبخت و کامل باشیم.

حتما" تا حالا شده احساس کنین که تو یک روز چقدر سر حالین و می تونین از یک دیوار راست بالا برین یا خیلی وقتا خواستین حرفی بزنین اما نتونستین.خوب کودک درون می تونه این جرات و توانایی رو بده و تجربه بهترین راه رو جلوی پاتون قرار می ده.

اگه با کودک درونمون ارتباط برقرار نکنیم و نادیده بگیریمش این بچه منزوی می شه.اگه به احساساتش اهمیت ندیم سرکوب می شه و آسیب می بینه.بیشتر افرادی که با کودک درونشون مواجه می شن می بینن که این بچه با بی مهری مواجه شده و نیازهاش مثل اعتماد،امنیت و پشتیبانی براورده نشده.

منبع اصلی مشکلات خیلی از افراد می تونه مربوط به گذشتشون باشه.مشکلاتی که در گذشته براشون پیش اومده و حالا بعد از سال ها روی زندگیشون سایه انداخته.در درون هر کدوم از ما لایه های مختلفی وجود داره و یکی از اونا کودک ماست که باید اون رو از لابه لای این لایه ها بکشیم بیرون و دنیای بیرون رو بهش نشون بدیم.

مرحله شناخت کودک درون و نشان دادن جهان به اون و دعوت کردن اون به زندگی می تونه به شکل باور نکردنی ای مسیر زندگیمون و نحوه انتخاب هامون و تغییر بده.

کودک درون بخشی از درون ماست که می تونه در اوج سرزندگی و شادابی قرار داشته باشه.کودک درون در واقع همون خود عاطفی ماست.وقتی احساس لذت،غم،خشم،ترس،محبت یا شفقت می کنیم در واقع این همان کودک درون ماست که ظاهر شده.

علاوه بر خودمون،والدین و جامعه هم در شکل گیری این کودک نقش دارند.وقتی این کودک اجازه پیدا نکنه تا خودش و نشون بده ،شنیده نشه و حتی حضورش به طور کامل نادیده گرفته بشه و هیچ شناختی از اون نداشته باشیم ،کم کم یک خود غیر واقعی ظاهر میشه،یک تصویر غیر واقعی از ما.در این شرایط هست که احساس می کنیم نقش یک قربانی رو تو زندگی داریم.کم کم انباشته شدن این احساسات سرکوب شده باعث خشمی مزمن،ترس،احساس خلا و بی انگیزه شدن رو به ما القا می کنه.

یکی از مواردی که باید مراقبش باشیم تا تو دامش گرفتار نشیم خود انتقاد گر ماست.بخشی که دائم دنبال پیدا کردن ایراد و بهانه و سرکوفت زدن به ماست.صدایی که دائم از کودک درونمون ایراد می گیره ،بهش طعنه می زنه،و اونو به باد انتقاد می گیره.این همون صدایی هست که تمام اشتباهات و شکست هایی که داشتیم و دائم به رخمون می کشه.و باعث می شه تا احساس بی کفایتی بکنیم.

انکار کردن و نادیده گرفتن این بچه در افرادی که تو خانواده های ناکارامد بزرگ شده اند بیشتر نمود داره.این افراد معمولا" سخت گیر،انعطاف نا پذیر،سرد مزاج و بی محبت هستند.

همیشه سعی کنید در روز یه چند ساعتی با خودتون خلوت کنین و سعی کنیم برای یک بار به خودمون گوش بدیم و حلقه های باور غلطی که دور خودمون پیچیدیم و باز کنیم.وقتی باور های ما تغییر کنن می فهمیم که این گذشته نبوده که زندگی مارو تغییر داده،چون گذشته گذشته است و هیچ قدرتی نداره،اما تصویری که ما از گذشته تو ذهنومن نگه می داریم باعث این افکار غلط شدن.

وقتی به دنبال نجات کودک درونمون می ریم در واقع قدم به محیط خوآگاه و ناخودآگاه ذهنمون می ذاریم و می تونیم ارزشهای جدید و جایگزین کنیم.

امیدوارم با آزاد کردن این کودک بتونین پر انرژی ترین روز های زندگیتون و تجربه کنین.

 

(به خاطر مهم بودن این بحث جملات کلیدیو به طور مستقیم و بدون بردشت های شخصی خودم از کتاب قانون جاذبه نوشته مایکل لوسیور نوشتم.)

 

 

                پیامبر اکرم(ص) می فرمایند:هر کس(در درون)کودکی دارد،باید با او کودکانه رفتار کنید



| *| نوشته شده در و ساعت 2:43 توسط مرسده حدادی |