تبليغاتX
SIMORGH
SIMORGH
*~*~نوروز مبارک......~*~*

                   

                  نوروز مبارک.........

    

در این صبح فرخنده تابناک.....

 

که از زندگی دم زند جان خاک.....

 

بیا با دل و جان پاک.....

 

همه لحظه ها را به شادی سپار...

 

نوایی هم آهنگ باران برآر.....

 

خوش آمد بهار.....

 

 

 

 

همه چیز در بهار نو میشود،از زمین و زمان،و چرا قبل از تن پوش هایمان،نگاه هایمان را نو نکنیم؟؟؟

و چه میشود امسال تمرکز نگاههایمان بر زیباییها باشد و انتظارمان چشم به راه بهترین اتفاقات..!!؟؟

 

بهار میرسد با بینهایت نشانه.برای آغاز از نو میتوان از هیچ شروع کرد....

 

و در این سال عشق میتواند شکوفه کند،لبخند میتواند جادو کند و محبت میتواند معجزه کند.امسال میتونه سال برآورده شدن آرزوهای بلند تو باشه در پناه اراده و تلاش مثال زدنیت و کمک خداوند....

 

اگر از سایه روشن تردیدهای بی عبور بگذریم و وارد عمل بشیم،امسال میتونه سال عمل باشه .از نشستن در انتظار معجزه چه سود؟؟؟تو خود معچزه امسال باش.حتی معجزه نیز بی دعا رخ نمیدهد....

 

سال نو مبارک.روزهایتان بهاری و غرق شکوفایی،دلهایتان آفتابی و فرداهاتون رویایی باد....

 

 



| *| نوشته شده در و ساعت 12:21 توسط مرسده حدادی |
*~*~دوستانه.......~*~*

                      دوستانه.......

 

 

از قدرت و زیبایی جوانیت لذت ببر.....

و یادت باشه قدر زیبایی و قدرت جوانیتو نمیفهمی تا وقتی رنگ ببازه....

اماباور کن بیست سال دیگه وقتی به عکسات نگاه کنی متوجه میشی چه امکاناتی در برابر تو قرار داشته و چقدر ظاهر دل انگیزی داشتی و اینو الان متوجه نیستی ....

تو اینقدر که فکر میکنی چاق نیستی....

دل نگران آینده نباش..!!!!

نگران نگرانی اونایی باش که به فکر مشکلاتی هستن که حل کردنش برای تو مثل آب خوردنه....

مشکلات واقعی زندگی چیزایی هستن که هرگز به خاطر نگرانت خطور نمیکنه<مثل مشکلاتی که در یک ساعت معمولی،در یه روز معمولی هفته تو رو به خودت میپیچونه.....

هر روز حداقل دست به کاری بزن که ازش میترسی!!!!!!!!!!!!!!

آواز بخون.....

 

با احساسات و دل مردم با بی احتیاطی برخورد نکن و با کسانی که با تو اینطور برخورد میکنن کنار نیا.....

راحت باش.....وقتت رو با حسادت تلف نکن.....گاهی انسان پیش هست و گاهی عقب تر از بقیه است.این یک قاعده است و در انتهای راه به خودت ایمان داشته باش.....

تعریف هایی که ازت میشه رو به خاطر بسپار و اهانت ها رو فراموش کن و اگه در این مورد موفق شدی به من هم یاد بده.....

محبت و دل دادگی ها رو حفظ کن و عملکرد حساب بانکیتو بریز دور....

سعی کن اگه نمیدونی با زندگیت چه کار کنی احساس گناه به خودت راه ندی.....خیلی ها رو میشناختم که در 22سالگی هنوز نمیدونستن و خیلی ها رو میشناسم که چهل سالشونه و هنوز نمیدونن....

زیاد مشورت کن.

با زیردستات مهربان باش.روزی دلت براشون تنگ میشه

شاید ازدواج کنی،شاید هم نکنی،شاید بچه دار شی،شاید هم نشی.شایددر چهل سالگی طلاق بگیری،شاید در هفتادوپنجمین سالگرد ازدواجت بلند شی و برقصی.....به هر حال هر کاری میکنی زیاد به خودت غره نشو،زیادی هم خودتو سرزنش نکن.....

انتخاب های تو در زندگی مثل دیگران فقط روی شانس و فرصته.....

از بدنت لذت ببر و هر طور میتونی ازش بهره بگیر.ازنظر دیگران در مورد بدنت نترس....جسم تو با ارزش ترین ابزاری هست که در اختیار داری.....در هر حال از خوندن مجلات زیبایی پرهیز کن،چوه باعث میشه حس کنی زشتی.....

پدر و مادرت رو بشناس.هرگز نمیفهمی کی اونا رو از دست میدی....

باخواهر و برادرانت مهربان باش.اونا تنها رابط تو با گذشته هستن و به احتمال فراوان در آینده نیز همراهت خواهند بود...

اینو درک کن که دوستان میان و میرن ولی معدودی رو که ارزش دارن نگه دار....

سعی کن فواصل جغرافیایی و تفاوت دیدگاه ها رو کم کنی.چون هر چی بیشتر از سنت میگذره بیشتر به کسانی که تو چوانی میشناختی نیاز پیدا میکنی.....

میتونی تو نیویورک زندگی کنی اما قبل از اینکه بهت فشار بیاد اونجا رو ترک کن.....

 میتونی تو خیابون شانزالیزه پاریس زندگی کنی،اما قبل از اینکه بهت خیلی خوش بگذره اونجا رو هم ترک کن....

میتونی حتی تو خابون های شلوغ و پر دود تهران زندگی کنی،اما قبل از اینکه دچار افسردگی بشی اونجا رو هم ترک کن....

سفرکن.....

زیاد با موهات ور نرو،وگرنه تو چهل سالگی مثل هشتادوپنج ساله ها دیده میشی.....

دقت کن به کی نصیحت میکنی،اما در مقابل نصیحت صبور باش....نصیحت شکلی است از بیان عمر و پند دیگران مانع از نابودی زندگی میشه. و به اون جلا میده و زشتی هاشو از بین میبره و باعث میشه بیش از ارزش واقعیش از اون لذت ببری.....

 

و به هر حال در تندباد حوادث مواظب خودت باش.....



| *| نوشته شده در و ساعت 1:54 توسط مرسده حدادی |
*~*~قضاوت نکنید…..~*~*

قضاوت نکنید…..

 

 

در روزگار کهن پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.روزی اسب پیرمرد فرار کردو همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند:

"عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد!!!!"

روستازاده پیر در جواب گفت:

"از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟؟؟!!!!"

و همسایه ها با تعجب گفتند:خب معلومه که این بد شانسیه!!!!

هنوز 10 روز از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه 20 اسب وحشی به خانه برگشت.این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند:عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه 20اسب دیگر به خانه برگشت.

پیرمرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟؟؟!!!!

فردای آن روز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسب های وحشی،زمین خورد و پایش شکست.

همسایه ها بار دیگر آمدند:"عجب شانس بدی"!!کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟؟؟!!!!و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:"خب معلومه که از بدشانسی تو بوده پیرمرد احمق!!!!"

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدندو تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دوردستی با خود بردند.پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.

همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه پیر مرد رفتند:"عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد!!!"و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که ……؟؟؟؟؟"

 

 

همیشه همه ماها با این صحنه ها تو زندگیمون روبرو بودیم.صحنه های شادی آور یا دلخراشی که باعث میشد ماها عکس العمل آنی نشون بدیم.اما بعد از گذشت یه مدت زمانی میدیدم که نتیجه امروز ما به خاطر همون اتفاق و عکس العمل ما هست….اگه همیشه این موضوع رو در نظر داشته باشیم،واقعا" وقتی اتفاقی میافته چه عکس العملی نشون میدیم.

شاید بد نباشه که گاهی اوقات از اون جایی که قرار داریم یک کم،فقط یک کم بیایم بالاتر و به موضوعات زندگیمون نگاه کنیم…شاید اون موقع بهتر عکس العمل نشون دادیم….بهتره بدونیم که همیشه هر اتفاقی ممکنه بیافته.به همون اندازه که ممکنه اتفاق بد بیافته،به همون اندازه هم ممکنه اتفاق خوب بیافته….

 

 

   علف هرز چیست؟گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده!!(امرسون)

مهم نیست که شما که هستید و چه بر سرتان آمده است.هدف از زندگی رشد است و مشکلی که اکنون برایتان رخ داده است،دلیل رشد شماست و اگر رشد نکنید نمیتوانید خوشحال باشید…(آنتونی رابینز)

 

 

 

                توجه:

 

اگر انگیزتون برای کار کردن و کار پیدا کردن بالاست….

و اگر دنبال یک کار نیمه وقت میگردین

حتما" یه نگاهی به  سایت زیر بندازین….

 

تجارت الکترونیکی(کار پاره وقت)

 

www.midwork.ir

 

 



| *| نوشته شده در و ساعت 5:38 توسط مرسده حدادی |
*~*~رژه واژه ها.......~*~*

  رژه واژه ها............

 

 

خوشبخت ترین مردم کسی است که به خوشبختی مردم می اندیشد......

 

اگر هر کس شمع خودش را روشن کند،به آفتاب نیازی نیست....

 

اوضاع را بسازیم،نه با اوضاع بسازیم.....

 

صبر اولین پله موفقیت است.....

 

بدون تغییر رشدی وجود نخواهد داشت.....

 

 

بهترین کار بیشترین آن نیست،درست ترین آن است......

 

اشتباه ضعف است نه گناه!ولی تکرارش گناهی است بزرگ.....

 

محدوده دنیای من فکر من است......

 

تنبلی دزد آرزوهاست.......

 

مداومت در تغییر،نیازمند تجربه های زنده است......

 

رﺅیاهایتان را به آینده گره بزنید با تصور ذهنی مثبت،تا به آنها برسید.......

 

راهی که از پیش تعیین شده باشد به تو تعلق ندارد.راه تو،راه توست....

 



| *| نوشته شده در و ساعت 23:4 توسط مرسده حدادی |
*~*~ نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین....~*~*

 

             نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین

 

    

 

دخترم جرالدین ،از تو دورم.ولی یک لحظه تصویر تو از جلوی دیدگانم دور نمی شود.تو کجایی؟در پاریس،روی صحنه تئاتر پر شکوه "شانزلیزه"...؟این را می دانم و چنان است گویی در این سکوت شبانگاهی ،آهنگ قدم هایت را می شنوم.شنیده ام،نقش تو در این نمایش پر شکوه،نقش دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین،در نقش ستاره باش و بدرخش.اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند،به تو فرصت هوشیاری داد،بنشین و نامه ام را بخوان.

من،پدر تو هستم.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران ،گاهی تو را به آسمان ها ببرد.به آسمان ها برو،ولی گاهی هم به زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن.زندگی آنهایی که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد،هنرنمایی می کنند.من خود یکی از آن ها بوده ام.

جرالدین دخترم،تو مرا درست نمی شناسی،در آن ش های بس دور،با تو قصه ها گفتم;آن هم داستانی شنیدنی است.داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن،آواز می خواند و صدقه می گرفت،داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد نابسامانی را کشیده ام.و از این ها بالاتر من ،رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر،غرورش را خرد نمی کند.با این همه زنده ام ،و از زندگان،پیش از آنکه بمیرند حرفی نباید زد.به دنبال نام تو نام من است:"چاپلین"

جرالدین دخترم،دنیایی که تو در آن زندگی  می کنی،دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.نیمه سب،آن هنگام که از سالن پرشکوه"شانزلیزه" بیرون می آیی،آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن.از آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند،احوال پرسی کن.حال زنش را بپرس و اگر باردار بود و پولی برای خریدن لباس بچه نداشت،مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تورا بی چون و چرا بپردازد.اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب آن را بفرستی.

دخترم جرالدین،گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن.زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس ،و دست کم،یک بار بگو:"من هم از آن ها هستم"تو واقعا" یکی از آن ها هستی نه بیشتر.

هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد،اغلب دو پای او را می شکند.وقتی به مر حله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی،همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان.من آنجا را به خوبی می شناسم.آن جا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که قرن ها پیش،زیباتر از تو و مغرورتر از تو،هنر نمایی میکنند.اما در آنجا خبری از نور خیره کننده تئاتر "شانزلیزه" نیست.

دخترم جرالدین،چکی سفیدامضا برایت فرستاده ام که هر چقدر دلت می خواهد بگیری و خرج کنی.ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی،با خود بگو:سومین فرانک از آن من نیست."این مال یک مرد فقیر و گم نام است که لمشب به یک فرانک احتیاج دارد.جست و جو لازم نیست.این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی ،همه جا خواهی یافت.اگر از پول و سکه حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول ،این فرزند بی جان شیطان،خوب آگاهم.من زمانی دراز در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بندبازان روی ریسمان نازک و لرزنده،نگران بوده ام.اما دخترم این را بگویم که مردم روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازان ریسمان نا استوار سقوط میکنند.

دخترم،جرالدین،شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب بدهد و آن شب است که این الماس آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بندوبار،تو را بفریبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود.همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند.از این رو دل به زر و زیور مبند.بزرگتریم الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستیبا او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار.به مادرت گفته ام در این خصوص نامه ای برایت بنویسد،او از من بهتر معنی عشق را می داند.دخترم،هی چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد دختری ناخن پای خود را برای آن عریان کند.

برهنگی بیماری عصر ماست.به گمان من ،تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم:

انسان باش،پاکدل و یکدل،زیرا گرسنه بودن،صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها بهتر قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است.

 

٭ این نامه منسوب به چارلی چاپلین است....

 



| *| نوشته شده در و ساعت 22:31 توسط مرسده حدادی |
*~*~ سکوت.....~*~*

 

                                               سکوت.....

 

                               

 

 هیسسس.......

           

             لطفا" یک لحظه سکوت...!!!

فقط یک لحظه....

            چشم ها رو ببندین و اروم و عمیق نفس بکشین...!!!

بین هر نفس سکوت کنین....

                                    بین افکارتون...

                                                          بین حرف هاتون....

           به افکارتون هم فرصت استراحت بدین....!!!

چقدر سکوت زیباست...

         چند لحظه بایستید،سکوت کنید،و به عقب نگاه کنید....

                 

تمام اتفاق های زیبای زندگیتون درست زمانی افتادند که تونستید یک لحظه آروم و ساکت بنشینین و فکر کنین...

صدای زیبای موسیقی زندگیتون به خاطر همین سکوت بین نت هاست....!!!!

حالا بهتر شد...

 

              بعد از چند لحظه سکوت

 

                                               چقدر جذاب تر و زیباتر شدی.....

 

                       

 

 



| *| نوشته شده در و ساعت 9:43 توسط مرسده حدادی |
*~*~ ما،همان جمع پراکنده.....~*~*

                           

       ما،همان جمع پراکنده.....

 

 

 

موج می آمدو چون کوه  به ساحل می خورد!

 

 

 

از دل تیره امواج بلند آوا،

که غریقی را در خویش فرو می برد،

و غریوش را با مشت فرو می کشت،

نعره ای خسته و خونین بشریت را،

به کمک می طلبید:

    -"آی آدما....

       آی آدما...."

  ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!

به خیالی که قضا،به گمانی که قدر،بر سر آن خسته گذاری بکند!

"دستی از غیب برون آید و کاری بکند"

هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم!

آستین ها را بالا نزدیم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم!

                                      

                          

 

موج می آمد و چون کوه به ساحل می ریخت!

با غریوی،

         که به خاموشی می پیوست.

با غریقی که در آن ورطه ،به کف ها،به هوا

                                                  چنگ می زد،می آویخت....

 

 

 

 

 

ما نمی دانستیم

اینکه در چنبر گرداب گرفتار شده است،

این نگون بخت که اینگونه نگونسار شده است،

این من

             این تو،

                        آن همسایه،

                                         آن انسان!

                                                       این مائیم!،

 

ما همان جمع پراکنده،

 

 

همان تنها،

آن تنهاهائیم!

 

 

 

 

همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم.

آن صدا اما خاموش نشد.

-"آی آدما....."

 "آی آأما....."

آن صدا هرگز خاموش نخواهد شد!

تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد،

                   خاطری آشفته است،

                  دیده ای گریان است،

هر کجا دست نیاز بشری هست دراز،

آن صدا در همه آفاق طنین انداز است.

 

 

 

 

در پی آن همه خون

 که بر این خاک چکید،

ننگ مان باد این جان!

شرم ما باد این نان!

ما نشستیم و تماشا کردیم!

 

 

 

 

 

در شب تار جهان

در گذرگاهی تا این حد ظلمانی و توفانی!

در دل این همه آشوب و پریشانی

این که از پای فرو می افتد،

این که بر دار نگونسار شده است،

این که با مرگ در افتاده است،

این هزاران و هزاران که فرو افتادند،

این منم،

             این تو،

                        آن همسایه،

                                         آن انسان!

                                                       این مائیم!

 

ما همان جمع پراکنده،همان تنها،

                                         آن تنهاهائیم!

 

                                                                                                            فریدون مشیری



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در و ساعت 0:1 توسط مرسده حدادی |
*~*~یک فرصت...~*~*

 

 

 

خیلی ها رو تو زندگیم دیدم،که از اینکه نتونستن از فرصتهاشون استفاده کنن می نالن.انگار فقط همین یک فرصت رو داشتن و حالا که از دست دادنش دیگه دنیا هم تموم شده.....

جای بدش اینه که مه این اتفاق ها رو هم به پای سرنوشت میزارن...!!!!!

انگار برای خیلی از ماها شده عادت که اشتباههای خودمونو بزاریم پای این قسمت بیچاره...قبول دارم بعضی چیزها از کنترل ما خارجه،ولی همه جا که اینطوری نیست.....

ما خیلی چیزارو به خاطر نداشتن تجربه،یا پیروی صرف از احساسات یا منطقمون،یا حتی نداشتن اعتماد به نفس کافی یا خیلی جاها،به خاطر نداشتن سیاست از دست میدیم....همه ما فقط زندگی میکنیم.....!!!

اما واقعا" فرق ما با آدمای موفق چیه...؟؟؟!!!!

شاید اونا معتقدن که زندگی رو بیشتر خودشون می سازن...!!!!!

شاید معتقدن که به جای اینکه بشینن و منتظر باشن که دریافت کنن،به دیگران میبخشن....!!!!

شاید اونا چشماشونو باز نگه میدارن و سرشونو زیر برف نمی کنن....!!!!

خیلی چیزا رو تجربه میکنن و از خیلی تجارب هم استفاده میکنن...!!!!

 

یه بار یه جمله ای رو خوندم که نوشته بود:انسانها وقتی پیروز می شوند که از تجربه های خودشون استفاده می کنن و حال آنکه تجربه ها نتیجه شکست های انسانها هستند.....

 

اما خیلیا می شینن و با فکر کردن به شکست ها ،فرصت های دیگه زندگیشونو از دست می دن...

گاهی چون نمیتونیم واقعیت جهان و دیگران رو بپذیریم،و نمی تونیم دیگران رو مطابق خواست خودمون کنیم!!!!میشینیم و فکر میکنیم و فکر میکنیم و رنج میبریم...اما شاید ما باید خودمونو تغییر بدیم.تغییر مثبت...بعضی تغییرها شخصی اند،اما خیلی هاشون کلی اند و به روابط بر می گردند.هر کسی اگه خودشو تغییر بده اونوقت یک جمع تغییر کرده خواهیم داشت....

 

فقط باید چشم ها رو باز نگه داشت و ایمان داشت،ایمان به اینکه حتما"

 

 

    یه روزی،

 

                   یه جایی،

 

                               یه جوری،

 

                                           یه کسی،

 

                                                     یه چیزی،

 

                                    

                                             فقط صبر داشته باش!

 

دنیا میگزره،روزها پشت سر هم میان،ثانیه حتی صبر نمیکنن تا به هم برسن....پس هیچ چیز ارزش ناراحتی و غم رو نداره....

 

 

   -همانا ارزشمندترین بی نیازی عقل است،و بزرگترین فقر بی خردی است،و ترسناک ترین تنهایی خودپسندی است،و گرامی ترین ارزش خانوادگی اخلاق نیکوست.(امام علی(ع))  

   -باید پذیرفت که گاهی سرخوردگی ها هم ممکن است فرصتی برای دگرگونی باشد.(آنتونی رابینز)

   -بعضی ها فکر میکنند که به محض اینکه درختی کاشتند باید به بار بنشیند...

   -از هر چیزی به راحتی میتوان لذت برد،؟مثلا" یک لیوان نوشیدنی،ذرت بو داده و....(کازانتزاکیس)

   -بالاخره در اوج سرمای زمستان دریافتم که در عمق وجودم،گرمای تابستان نهفته است.(آلبر کامو)

 

 

                                              

 



| *| نوشته شده در و ساعت 23:17 توسط مرسده حدادی |
*~*~دست تقدیر,دست توست...~*~*

 

             

                               دست تقدیر،دست توست...

 

 

 

تا حالا شده وقتی روحتون خسته است،وقتی روی صندلی نشستین و یاد گذشته تا امروز و اتفاق ها و شکست هایی که براتون افتاده، می افتین و احساس کنین که چقدر از درون خاکی و غمگین هستین؟؟؟؟

حتما" شده...برای من که خیلی این اتفاق افتاده.....

تو این لحظات اولین چیزی که تمام بشر زیر سوال برده و می بره در مورد ایمانش و خدا و ..... است...نگین نه....

ساده ترین کلمه شکایت آمیز اینه که بگیم:این چه سرنوشت گندی بود که من داشتم...!!!!

همه شانس دارن جز ما....!!!!!

و......

حالا راستی دست تقدیر و سرنوشتی که این همه ما ازش شکایت داریم چیه؟؟؟؟؟

واقعا" تقدیر به ما چه کار داره....؟؟؟؟

دست تقدیر طوری عمل می کنه که نیت و فکر ما بهش دیکته می کنه.دست تقدیر هر لحظه به قلب ما نگاه می کنه و بر اساس نیت درونی ما دنیا و زندگی رو برامون می سازه.

  دست تقدیر به آینده ما کاری نداره...!!!!

دست تقدیر و سرنوشت منتظر تا ما آرزویی بکنیم و قدمی برداریم تا همونی بشه که می خوایم....

چرا هر وقت خواسته ای داریم،منتظر میشینیم و می گیم فردا پست چی نامه اش رو برامون میاره در خونه،و فقط کافیه بهش فکر کنیم،فکر موثر زمانیه که با تلاش همراه باشه....

دست تقدیر دست ماست.....

پس وقتی خودت قصد و نیت دوباره بر خواستن و دوباره ساختن رو داری،دست تقدیر نه تنها هیچ وقت نمی تونه مانع کار تو بشه بلکه برعکس،بهت کمک می کنه تا به خواسته ات برسی،فقط کافیه به خودت و خدا ایمان داشته باشی....!!!!

 

      دست تقدیر دست توست.....

  

                    نابود شد کسی که ارزش خود را ندانست(امام علی (ع))

      

     در جایی که ایمان و آرامش وجو داشته باشد،تردید و اضطراب رخت می بندد.(سنت فرانسیس)

 

       شرایط موجود به زندگی رنگ می دهند،ولی این مغز است که رنگ ها را انتخاب می کند.(میلر)

 

 

 

 

 



| *| نوشته شده در و ساعت 11:51 توسط مرسده حدادی |
*~*~قانون یقین....~*~*

 

                           قانون یقین

 

 

  بارون بند اومده بود.جا پای او و همسفرش روی گل و لای جاده مونده بود...

هر قدم رو با احتیاط بر می داشتن تا پاهاشون از اینی که هست کثیف تر نشه...همسفر آروم و با احتیاط انگار که از جوابی که هنوز نشنیده می ترسید پرسید:کجا می ریم؟و او هم بهش گفت اونطرف دامنه کوهی که مقابل روی ما قرار داره...از وقتی با هم همسفر شده بودن خیلی وقت نمی گذشت،اما در کنار هم احساس آرامش می کردن.آرامشی که تا قبل از اون هیچ کدوم اونجور که باید نچشیده بودن...

اینبار می خواست یک مدرسه رو بهش نشون بده...یک مدرسه مخصوص کسانی که می خوان با کاینات رودررو بشن...کسانی که ساکنان دایمی این مدرسه هستن و هرگز حاضر نشدن تا اونجا رو ترک کنن...

نسیم خیلی خنک و دلنشینی از دریاچه بلند شد و صورت جفتشونو نوازش کرد...انگار کاینات می خواست ورود شاگردهای جدیدش به مدرسه رو خوش آمد بگه...

او تند تند قدم بر می داشت و همسفرش هم به دنبالش میومد...

بعد از یه مدت سکوت خیلی آروم همسفر پرسید که تو این مدرسه چی درس می دن؟

همیشه این آرامش همسفر به او اعتماد به نفس می داد....

در جوابش با صدای نسبتا" بلندی که بتونه بهش تلنگر بزنه گفت :اسمش مدرسه یقینه!

با صدای بلندتر و متعجبانه ای جواب داد:یقین به چی؟

او خندید،خیلی بلند و گفت:یقین به اینکه قانون یقین درست کار می کنه.یقین به اینکه اگر شک و تردید و دودلی رو از از وجودت پاک کنی می تونی به هر چی می خوای برسی!یقین به اینکه تو همه وجودت متعلق به این عالم نیست و بخشی دیگه از وجودت همین الان تو یه عالم دیگه زنده ست و نفس می کشه و تو به کمک اون بخش نادیدنی می تونی روی این عالم اثر بذاری....!!!!!

همسفر که آروم شده بود اما هنوز صداش می لرزید گفت:چه فایده...؟

اینبار او به سرعت برگشت و انگشتش رو روی سینه همسفرش گذاشت و گفت:وقتی به درستی قانون یقین اطمینان پیدا کردی اونوقت هر خواسته ای که اینجا، یعنی در اعماق دل و وجودت ظاهر می شه و هر کلامی که سر زبونت میاد به واقعیت تبدیل می شه و می تونی هر چیزی رو که می خوای در اختیار داشته باشی،این چیز کمی نیست....!!!!!!!!!!

توی این مدرسه از همون لحظه اول یک جمله به تو می گن:ای انسان تو از لحظه تولد این قابلیت و استعداد بوده ای که هر چه را طلب کنی از کاینات دریافت کنی...پس به درونت مراجعه کن و ببین چرا نسبت به این توانایی فوق العاده ای که خالق هستی در وجودت قرار داده تردید داری...؟

هر وقت تونستی این شک ها و تردیدها رو از فکر و ذهنت دور کنی می تونی به یقین برسی.

قانون یقین می گه "تقاضا کن تا به دست بیاری"یعنی اون چیزی که الان داری همون چیزیه که سفارش دادی...چون یقین نداشتی نمی دیدی و این ندیدن همون چیزی بود که می خواستی....

علت اینکه منفی ها و ناخواستنی ها در زندگی بسیاری از انسان ها بیشتر نمود پیدا می کنه و روز به روز هم بیشتر می شه اینه که آدم با توجه کردن و روی گرداندن به سمت منفی ها،اونا رو بیشتر احضار می کنن و خوب کاینات هم طبق قانون خودشون عمل می کنن و هر چیزی که انسان طلب کنه بهش می دن....

افکار انسان درست مثا نخی هستن که اتفاقات زندگی انسان رو به دنبال او می کشونه...افکار انسان مثل انرژی هستن و دنیای مادی ما چیزی نیست جز انرژی و فکر انسان می تونه ماده رو به سمت خودش جذب کنه....

 

پس اول بدون که چه چیزی رو می خوای و بعد تمام فکر و ذهن و احساس و شور و اشتیاق خودت رو روی فکرت بگذار و طوری فکر کن که انگار به اون چیزی که می خوای رسیدی و فقط یک مدت هست که ازش جدا موندی و بزودی دوباره بهش می رسی.اون چیزی رو که می خوای با زبان خیلی ساده و از اعماق وجودت از کاینات و خالق اون درخواست کن و باور داشته باش که بالاخره،دیر یا زود،و حتما" به اون چیزی که می خوای می رسی و امیدوار باش.با ذوق و شوری کودکانه امیدوار باش و تلاش کن.مثلا" اگر چاقی و می خوای لاغر بشی نگو من چاقم و می خوام لاغر شم،بگو من لاغرم....یادت نره از خدا باید تشکر کنی.این قدرتمند ترین دعاست.....

 

 همسفر به فکر فرو رفته بود ،فکری که انگار داشت با خودش می گفت پس باید وسایل اضافی رو دور بریزم تا بتونم درست متمرکز باشم...این یک بازی ساده ست که جوابش معلومه ...فقط باید تمرکز داشت و تلاش کرد....

 

 

                            حضرت علی(ع) می فرمایند:به چیزی که امید نداری امیدوارتر باش...

            مغز بشر می تواند در هر حال بهشتی از جهنم و جهنمی از بهشت بوجود آورد....(دیل کارنگی)           زندگی فرصت یا شانسی برای موفق شدن به تو نخواهد داد.تو باید این فرصت را از زندگی بگیری...(کوپ مایر)

 

 ------------------------------------------------------

 

                           گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی......

                                   با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید....

                       گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش....

                                  عکس حیدر در کتار حضرت زهرا کشید....

                       گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن....

                                  در بیابان بلا تصویری از سقا کشید....

                       گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم.....

                                  گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید.....

 

                                                   شهادت حضرت زهرا(س)تسلیت باد...

 

    التماس دعا

 



| *| نوشته شده در و ساعت 6:22 توسط مرسده حدادی |
*~*~طالع بینی....~*~*










اول از همه بگم که این عکس هیچ ربطی به متنی که می خوام بنویسم نداره.چون قشنگ بود گذاشتم .
موضوع این پست بیشتر از همه بین خانم های محترم رواج داره.واااااااااااااااااای.....
همیشه دکون این مبحث پر از خانم هایی که به نظرم یه کم اعتماد به نفسشونو دست کم گرفتن و هنوز پیداش نکردن...
خوب حتما" تا حدودی فهمیدین موضوع چیه...!!!!!!
کاملا" درسته در مورد طالع بینی و از ایناست.....!
واقعا" اول از همه یه سوال از خودتون بپرسین که چرا باید اینقدر برای یک عده مهم باشه...؟؟؟؟؟

نظر خاصی در باره این موضوع نداشتم تا اینکه کتابی رو تو این زمینه از دوستم شنیدم و بعدا" خوندم(ههههههههههه) که منو به فکر واداشت...(اوووووو باز من یک کتاب خوندم....!)
اسم کتاب (فیلتر شد)اما همینو بگم که این کتاب پروژه پایان نامه دکترای یک خانم ایرانی محصل در دانشگاه پروستون امریکا بود...خوب شاید شما هم یک کمی تعجب کرده باشین....!!!!!
در مورد هر ماهی برای خانم ها و آقایون حدود 4 تا 6 صفحه خصوصیت نوشته بود و در آخر کتاب هم حدود 15 -20 صفحه ای اختصاص داده بود به اینکه کدوم یکی از دو ماه برای ازدواج به هم می خورن و کدوم دو تا به هم نمی خورن(الان داره قند تو دلتون آب می شه که اسمشو بدونین....).
این باعث شد تا من با یکی از اساتید نجوم،جناب دکتر بهرام خالصه در این مورد صحبت کنم و از نظر علمی هم این موضوع رو یک کمی بشکافیم.(با تشکر صمیمانه از راهنماییهای ایشون...)
سوالی که برای من پیش اومده بود این بود آیا با این حسابی که نوشته می شه ما فقط 12 نوع زن و 12 نوع مرد روی این کره خاکی داریم؟وآیا خصوصیات لنسان ها اینقدر محدوده که بشه تو 6-7 صفحه جمعش کرد؟اگه اینطور باشه پس تکلیف تمامی مواردی که انسان به طور اکتسابی از محیط اطرافش دریافت می کنه چی می شه؟تکلیف تاثیری که از محیط و اقلیمی که در اون متولد شده و پرورش پیدا کرده چی می شه؟تکلیف تربیت خانوداگیش چی میشه؟تکلیف تاثیرات مواد غذایی که مادر در دوران بارداری مصرف می کرده یا حالات روحی و روانی مادر در دوران بارداری چی می شه؟
از طرفی حتما" خداوند از آفرینش این همه ستاره و سیاره روی این کره خاکی هدف و منظوری داشته و مصلما" بدون تاثیر نخواهد بود....
دکتر خالصه در خصوص تاثیر سیارات در خاصیت های روحی و ذاتی انسان از نظر علمی اینطور گفتن که:
اولا" تنها علمی که تاثیر ستارگان رو بر خصوصیات بررسی می کنه علم متافیزیک هست که توضیح اون کاملا"جدا از این مباحثی هست که باب شده و بحث طالع بینی به صورت متداول رو اصلا" قبول نداره.وقتی صحبت از اندازه گیری جرم یک جسم در سطح زمین می شه می گیم نیرویی که زمین وارد می کنه به جسم همون وزن جسم می شه.توضیح کامل تر اینه که بگیم نیرویی که از طرف همه سیارات و ستاره ها به جسم وارد می شه،اما چون تاثیر ستاره ها و سیارات در مقابل تاثیر زمین انقدر کم و ناچیزهست که رسما" از تاثیرات بقیه صرف نظر می کنیم و فقط تاثیر زمین رو در نظر می گیریم.
برای بحث تاثیر ستارگان بر خصوصیات شخصیتی انسان ها هم دقیقا" به همین صورت هست که بدون اثر نیست(واثرش از جهت ایجاد جذر و مد هایی در گردش خون مادر و جنین در دوران بارداری هست که تاثیراتی روی سیستم عصبی خواهد داشت)اما عملا" اینقدر کم و ناچیزه که با درصد خوبی می شه نادیده گرفتش.
قبول دارم که وقتی یک کتاب طالع بینی رو می خونیم بعضی خصوصیات مشترک می بینیم ،ولی اینقدر خصوصیات متضاد هم می بینیم که کافی باشه تا بدونیم حقیقت چیز دیگه ای هست.
جدا از اون آیا بین 6-7 صفحه بیان ویژگی ها چند مورد خصوصیت مشترک نمی شه پیدا کرد.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همیشه این موضوع رو مد نظر داشته باشین که انسان ها خیلی پیچیده تر از اون هستن که بشه اینقدر راحت جرات کرد تا اون ها رو روی صفحه کتاب آورد و اینقدر راحت تحلیلشون کرد!جدای از اون انسان ها در طول زمان تغییر می کنن،بزرگ تر و عاقل تر می شن،خصوصیات جدیدی از محیطشون می گیرن،مطالعه می کنن،به خودشون نگاه می کنن تا بتونن خودشون و بهتر کنن،و......تاثیر این ها رو دست کم نگیرین.....
همونطورکه حضرت علی (ع)می فرمایند:
 

      ای مردم از فرا گرفتن علم ستاره شناسی برای پیشگوییهای دروغین بپرهیزید.جز آن مقدار از علم نجوم که در دریا نوردی و صحرانوردی به آن نیاز دارید.چه اینکه ستاره شناسی شما را به غیب گویی و غیب گویی به جادوگری می کشاند.با نام خدا حرکت کنید....


آینده جزیی از حال هست که تاثیر ما در ساختنش کم نیست....
به اعتبار این موارد چشم ها رو نباید به روی حقایق بست....






| *| نوشته شده در و ساعت 14:34 توسط مرسده حدادی |
*~*~تولد دوباره....~*~*

 

 

  و باز هم با نگاهی شماتت بار به آسمان نگاه کرد...

این نگاه شاید صدمین نگاهی بود که در طول این مدتی که بهش گذشته بود به آسمون می نداخت...

چقدر دوست داشت تا بتونه یه بار بپرسه که چرا؟؟؟؟؟.....

اما می دونست که این سوال جوابی نداره...

باز هم نگاه کرد و اینبار یک آه عمیق کشید...همیشه شنیده بود که زمان همه مشکلات رو حل می کنه اما اینبار که با حلال زمان روبرو شده بود می دید که فقط صبورتر شده...

اینبار که به آسمون نگاه کرد ستاره ای رو دید که در میان ازدحام دود و شهر در افق افتاد ...انگار امشب در آسمون خدا بازتر از شبای دیگه شده بود...

تو تمام مدتی که گذشته بود هیچ جایی واسه خود نمایی عقلش نذاشته بود و نتونسته بود به نتیجه ای که می خواد برسه اما اینبار همینطور که به جایی که ستاره افتاده بود نگاه می کرد تمام گذشتش جلوی چشماش رژه می رفتن و خودشون و نشون می دادن.اما اینبار یه فرقی داشت.اینبار همه چیز رو داشت تحلیل می کرد.همه اتفاقاتی که براش افتاده بود.از اول تا آخر.همیشه اینکارو می کرد ولی هیچ وقت اینطوری نگاه نکرده بود....

مثل یک معادله ۲x+2y عقل و احساسش رو کنار هم گذاشت تا تونست جوابی رو که تو این همه مدت ندیده بود یا نتونسته بود ببینه خوب درک کنه....جوابی که بدست آورد اونی نبود که می خواست ولی واقعیتی بود که باید قبول می کرد و بهش اعتماد می کرد...

باز هم به آسمون و نقطه ای که ستاره افتاده بود نگاه کرد...اما اینبار که گله نداشت...خوشحال بود که خدا همه اون چیزی که خواسته بود بهش نداده بود...خوشحال بود که با تمام وجودش احساس کرده بود که خدا دوستش داره....

این همون چیزی بود که می خواست و تصمیم گرفت با کمک همون خدای بزرگ مسیرش رو عوض کنه...انگار یه مدت زده بود تو خاکی....

 

                       تقدیر چیزهایی را به تو می نمایاند که هرگز به دل تو خطور نکرده بود.



| *| نوشته شده در و ساعت 3:52 توسط مرسده حدادی |
*~*~تنهایی.....~*~*

 

 

                                                تنهایی.....

 






آهای...!!

کجائی...؟!

تو فکری...!؟

غریبه می زنی...!غریبه با "غ".نکنه تو هم از اون دسته آدم هایی هستی که از شدت آشنایی غریبه شدن...؟!یا شایدم بر عکس...؟!

چهرت خیلی آشناست...کجا با هم آشنا شدیم غریبه...؟!تو انجمن صلح و دوستی یا یک زندان...؟!شایدم تو یک کافه گلاسه کنار برج ایفل...!درست یادم نیست... .

از چی می گفتم...؟!غریبه یا برج ایفل...؟آهان یادم اومد.از اتاق تنهایی می گفتم که توش با هم آشنا شدیم.یک انفرادی دنج دو نفره ،با پنجره های کوچیکی که در روز 2 ساعت مجوز واسه عبور نور می داد.یادت هست که کجا رو می گم...؟!تو هم مثل من تنهای تنها بودی.شایدم من مثل تو تنهای تنها بودم.کسی چه می دونه...؟ولی من و تو که می دونیم.کلی یادگاری روی دیوارای نم کشیده اتاق تنهایی کشیدیم.

از چی می گفتم...؟!پنجره یا یادگاری...؟!آهان یادم اومد،از اتاق کناری می گفتم که اتاق بازجویی بود.با یک سقف خیلی خیلی بلند.ازاتاق دیگه هم که همش صدای کل کشیدن و شادی میومد.صدای ضجه گلبرگ های مریم با صدای سرخوش مهمونای اتاق دیگه سکوت عمیقی به اتاق تنهاییمون داده بود...

 به احترام این سکوت قیام کنید...

به چی فکر می کنی...؟؟بعد از این همه مدت توهنوزم تو فکری...!!می ترسم...!!

یه چیزی رو می دونی؟وقتی بهت نزدیک شدم غریبه،دیدم یه دیوار بزرگ جلوی خودت ساختی و روش بزرگ تر نوشتی" از این فاصله به بعد به من نزدیک نشین".اینو بدون اگه این دیوار رو خراب نکنی رو سر خودت خراب می شه.....

همه چیز تو این دنیا دو طرفه است.یک طرف ، عمل توهست و طرف دیگه عکس العملی که از عملت

 می بینی....!!

 

به چی فکر می کنم...؟!کسی رفته...؟دل تنگی...؟!یا کسی داره میاد...؟اینبار هم چقدر غریب و تنهام...! راستی می دونی واحد اندازه گیری تنهایی چیه...؟؟

نگران نباش...قبل از اینکه چاییت تموم بشه من و تو هم پرواز می کنیم...

نگفتی به چی فکر می کنی؟به اینکه زمین گرده و می چرخه در حالیکه تو ایستادی و نمی افتی...!یا اینکه تو داری می چرخی و میری در حالیکه روزگار و جای پاهات روی تنهایی من ایستادن و کنار نمی رن...؟فرقش تو چی بود؟شاید یک نقطه یا شاید یک تلنگر...!!

راستی چرا تنها شدیم...؟!چرا دیگه کسی نبود...؟!انگار در عرض چند دقیقه یک زلزله 10 ریشتری اومده بود و تمام محتوای اتاق رو تبدیل به یک سکوت نافرجام کرده بود و بازمونده های اون اتاق من و تو بودیم...

نگفتی؟چرا فقط من و تو...؟!تو اتاق تنهایی من بودم و تو.شایدم تو بودی و من...!ااا....این جمله رو یکبار دیگه هم گفته بودم.اما نگفته بودم که دو تا فنجون هم داشتیم با یکدونه دفتر که برگاش و یکی در میون بین خودمون تقسیم کرده بودیم.البته این قانون تو بود...اما مداد نداشتیم.پس با چی می نوشتیم؟؟؟یادته...؟!

برگای من خاکستریه خاکستری بود و برگای تو آبیه آبی.ولی تو همیشه رو برگای من می نوشتی و من رو برگای تو...

از چی می گفتم...؟!دفتر یا رنگای صفحه ها...؟آهان یادم اومد.از صفحه تنهاییمون می گفتم.غریبه،تا حالا بهت گفتم که حضور تو چقدر عمق تنهایی منو زیاد کرد...؟!و تو باز هم منو تنهاتر گذاشتی...!تنها بودم و تنهاتر شدم.....!!

غریبه بودی یا آشنا...؟!خودم چی...؟؟؟؟غریبه بودم یا آشنا...؟؟!!

هیچ وقت نفهمیدم.......

و این تنهاترم کرد.تنها تر از پرنده خارزار...تنهاتر از تک درخت وسط باغچه خونمون...حتی تنها تر از ماه وسط آسمون...کاش یک کم واسه تنهاییم مرحم بودی....

من چی...؟؟من واسه تنهاییت مرحم بودم...؟؟من همیشه سعی می کردم تا یک کمی از بار تو رو رو دوشم بکشم...ولی تو حالا داری می گی کیش........شاید هم همون دیوار مانع شد....

انگار من مهره بی احساس صفحه های آبی دفتر خاکستریت بودم.یا سرعت حافظت پایینه یا سرعت همه اینترنت ها اومده پایین...

 

 


آهای غریبه...!

تو فکری...؟!

به چی فکر می کنی...؟!

به ترشی تمبر هندی فکر می کنی...؟؟!یا...؟!........تلخی روزگار...؟؟؟!!!....

هنوزم اتاق تنهاییم خالیه خالیه...!اما این بار حجمش به سپیدیه تمام برفهاییه که تو این سال ها به فضای اتاقم باریدند و من دونه دونه همه اونا رو تو سبد کنار اتاق جمع کردم تا بهت بدم....


آهای غریبه...

چرا می خندی...؟!

نکنه حرف من اینقدر برات خنده دار بود...؟!

یا نکنه یادت اومد که خاطره ای تو گوشه ذهنت جا مونده...؟؟؟!!!!....

چه تلخ...!آدم ها میان و .....خاطره می شن.....و خیلی ها این خاطره ها رو زیر گرد و غبار روزگار دفن می کنن....

چقدر بلاتکلیفن خاطراتمون.....




(هر کس در زندگی به جایی می رسد که می فهمه بهتره در خلوت با خودش روبرو بشه،و خارج از احساسات به صحبت های خودش گوش بده....)




                   
حضرت علی(ع) می فرمایند:وسعت جهان هر کس به اندازه وسعت فکر اوست.


 



| *| نوشته شده در و ساعت 12:13 توسط مرسده حدادی |
*~*~کودک درون.....~*~*

 

 

مطمئنم که همه ما تو زندگی لااقل یک بار اسم کودک درون و شنیدیم و باز هم مطمئن که خیلی بی تفاوت از کنارش گذشتیم.شاید بد نباشه برای یک بار هم که شده با این بچه که از بس سرش داد کشیدیم ترسیده و یک گوشه وجودمون چمباتمه زده بیشتر آشنا بشیم.خدا رو چه دیدیم!شاید باهاش آشتی کردیم.!!

تک تک ما برای اینکه تو زندگی واقعا" احساس رضایت داشته باشیم لازمه تا این بچه رو کشف کنیم و دوباره اونو در آغوش خودمون بگیریم.در واقع هیچ کدوم از ما نمی تونیم بدون این کودک در زندگیمون خوشبخت و کامل باشیم.

حتما" تا حالا شده احساس کنین که تو یک روز چقدر سر حالین و می تونین از یک دیوار راست بالا برین یا خیلی وقتا خواستین حرفی بزنین اما نتونستین.خوب کودک درون می تونه این جرات و توانایی رو بده و تجربه بهترین راه رو جلوی پاتون قرار می ده.

اگه با کودک درونمون ارتباط برقرار نکنیم و نادیده بگیریمش این بچه منزوی می شه.اگه به احساساتش اهمیت ندیم سرکوب می شه و آسیب می بینه.بیشتر افرادی که با کودک درونشون مواجه می شن می بینن که این بچه با بی مهری مواجه شده و نیازهاش مثل اعتماد،امنیت و پشتیبانی براورده نشده.

منبع اصلی مشکلات خیلی از افراد می تونه مربوط به گذشتشون باشه.مشکلاتی که در گذشته براشون پیش اومده و حالا بعد از سال ها روی زندگیشون سایه انداخته.در درون هر کدوم از ما لایه های مختلفی وجود داره و یکی از اونا کودک ماست که باید اون رو از لابه لای این لایه ها بکشیم بیرون و دنیای بیرون رو بهش نشون بدیم.

مرحله شناخت کودک درون و نشان دادن جهان به اون و دعوت کردن اون به زندگی می تونه به شکل باور نکردنی ای مسیر زندگیمون و نحوه انتخاب هامون و تغییر بده.

کودک درون بخشی از درون ماست که می تونه در اوج سرزندگی و شادابی قرار داشته باشه.کودک درون در واقع همون خود عاطفی ماست.وقتی احساس لذت،غم،خشم،ترس،محبت یا شفقت می کنیم در واقع این همان کودک درون ماست که ظاهر شده.

علاوه بر خودمون،والدین و جامعه هم در شکل گیری این کودک نقش دارند.وقتی این کودک اجازه پیدا نکنه تا خودش و نشون بده ،شنیده نشه و حتی حضورش به طور کامل نادیده گرفته بشه و هیچ شناختی از اون نداشته باشیم ،کم کم یک خود غیر واقعی ظاهر میشه،یک تصویر غیر واقعی از ما.در این شرایط هست که احساس می کنیم نقش یک قربانی رو تو زندگی داریم.کم کم انباشته شدن این احساسات سرکوب شده باعث خشمی مزمن،ترس،احساس خلا و بی انگیزه شدن رو به ما القا می کنه.

یکی از مواردی که باید مراقبش باشیم تا تو دامش گرفتار نشیم خود انتقاد گر ماست.بخشی که دائم دنبال پیدا کردن ایراد و بهانه و سرکوفت زدن به ماست.صدایی که دائم از کودک درونمون ایراد می گیره ،بهش طعنه می زنه،و اونو به باد انتقاد می گیره.این همون صدایی هست که تمام اشتباهات و شکست هایی که داشتیم و دائم به رخمون می کشه.و باعث می شه تا احساس بی کفایتی بکنیم.

انکار کردن و نادیده گرفتن این بچه در افرادی که تو خانواده های ناکارامد بزرگ شده اند بیشتر نمود داره.این افراد معمولا" سخت گیر،انعطاف نا پذیر،سرد مزاج و بی محبت هستند.

همیشه سعی کنید در روز یه چند ساعتی با خودتون خلوت کنین و سعی کنیم برای یک بار به خودمون گوش بدیم و حلقه های باور غلطی که دور خودمون پیچیدیم و باز کنیم.وقتی باور های ما تغییر کنن می فهمیم که این گذشته نبوده که زندگی مارو تغییر داده،چون گذشته گذشته است و هیچ قدرتی نداره،اما تصویری که ما از گذشته تو ذهنومن نگه می داریم باعث این افکار غلط شدن.

وقتی به دنبال نجات کودک درونمون می ریم در واقع قدم به محیط خوآگاه و ناخودآگاه ذهنمون می ذاریم و می تونیم ارزشهای جدید و جایگزین کنیم.

امیدوارم با آزاد کردن این کودک بتونین پر انرژی ترین روز های زندگیتون و تجربه کنین.

 

(به خاطر مهم بودن این بحث جملات کلیدیو به طور مستقیم و بدون بردشت های شخصی خودم از کتاب قانون جاذبه نوشته مایکل لوسیور نوشتم.)

 

 

                پیامبر اکرم(ص) می فرمایند:هر کس(در درون)کودکی دارد،باید با او کودکانه رفتار کنید



| *| نوشته شده در و ساعت 2:43 توسط مرسده حدادی |
*~*~سال نو مبارک...~*~*

 

       

 

هفت .....سین!

     سلام بر تو ای آنکه بهار را با من آغاز می کنی و در لحظه تحویل سال و حلول روح زندگی به تن ثانیه های تازه مرا یاد می کنی.من هم تو را یاد می کنم،همه کسانی را که از یاد رفته اند یاد می کنم.

هفت.... سین!

   سرود زندگی را با دلی سرشار از امید با من بخوان و بگو که خداوند نور آسمان و زمین است و از این نور اندکی را به غارت ببر تا سر لوحه راحت باشد.

هفت .... سین!

   سبز و خرم باش.شاد و سرزنده.با سبزی درختان چشمانت را بشوی و جور دیگر ببین.اگر در فراقی وصل شو،اگر بی تابی صبر کن!و اگر مشتاقی، بگرد تا عاقبت بیابی!

هفت .... سین!

   ساعت زمان را لحظه به لحظه بشنو.این دقیقه ها تو را به سمت واقعیت ها راهنمایی میکنند و به تو فرصت می دهند تا فکر کنی،تصور کنی!تصمیم بگیری و عاقبت عمل کنی.ساعتت را نگاه کن و تیک تیک آنرا با ضربان قلبت تنظیم کن.این زمان است که به هر نفس تو معنی می دهد.

هفت .... سین!

   ساقه نازک محبت را نوازش کن.مهر بورز و دل بباز.به دست هایت نوازش را یاداوری کن.به هر کلمه ای که بر زبان می اوری یاد آوری کن که با تن پوشی از رحمت و محبت به جانب مخاطبت پرواز کند.و مراقب باشند تا عیب جو نباشند و قضاوت نکنند.

هفت .... سین!

   ساغر شادی را یک دم از کف رها مکن.لبخند بزن و شادی را با لبخندت به محزونان هدیه کن.چه مژده و پیامی شادی بخش تر از اینکه ما همواره در حضور او "هستیم"و در هوای بودن او نفس می کشیم.

هفت .... سین!

   سالاری و بزرگی ات را از یاد مبر.تو روح خدایی!لحظه ای از این حقیقت غافل مباش.در این سال جدید آرزو کن.از روح هستی بخش بخواه تا به ما بیاموزد که چگونه آرزو کنیم.

 

 

 

                                              هر روزتان نوروز

 

                                                             نوروزتان پیروز...

 

 

 

 



| *| نوشته شده در و ساعت 13:47 توسط مرسده حدادی |
*~*~دوست...~*~*

 

      از بچگی هاتون چقدر یادتونه؟از وقتی که تونستین اولین ارتباطات خارج از خانواده رو برقرار کنین؟از وقتی که با دختر یا پسر همسایه دوست شدین؟از وقتی که واسه اولین بار رفتین مدرسه یا مهد کیا اومدن سراغتون و گفتن"میای با هم بازی کنیم؟"از زمانی که بزرگ و بزرگتر شدیم و با آدمای بیشتر و دنیای بزرگتری آشنا شدیم!

      تو همه این مراحل می دیدیم که همیشه نیاز داشتیم با کسانی خارج از محیط خانواده رابطه داشته باشیم.با کسانی که مارو متفاوت از خونوادمون دوست داشته باشه.یه دوست.کسی که مارو خارج از عادت خانواده پذیرا باشه.با دوستای خوب و بد سرو کله زدیم.قهر وآشتی کردیم.تا اینکه تونستیم یک یا چند نفر رو بعنوان دوست صمیمی انتخاب کنیم.اما تا حالا به این موضوع چقدر اهمیت دادیم که واقعا چه کسانی رو واسه معاشرت انتخاب می کنیم؟!!! چقدر به برخورد اونا با خودمون و بر عکس برخورد خودمون با اونا توجه کردیم؟چقدر بی توجه از کنار کسانی که می تونستیم برای هم بهترین باشیم آسون گذشتیم؟

     هر کس ملاک هایی برای انتخاب دوست خودش داره.مهربون باشن.سعی کنن درکشون کنن.باهاشون همراه باشن و...اما خیلی وقتا خیلی جاها دیدم که این نکته تو ذهن ماها فراموش شده که ماها تو زندگی در محاصره افرادی هستیم که موفقیت شخصی ما رو می تونن به حداکثر برسونن یا حتی تخریب کنن.یه دوست و در مراحل بالاتر یه همسر که یه جور دوست حساب می شه باعث می شه شخصیت انسان شکوفا بشه یا خرد بشه...

     از اونجایی که انسان ها تقریبا عادت کردن که خودشونو در آینه دیگران ببینند و بشناسند پس این خیلی مهمه که چه کسی رو برای معاشرت انتخاب می کنیم.این مساله نه فقط برای موفقیت تو زندگی بلکه برای حفظ غرور انسان خیلی خیلی مهمه...

     اگر در احاطه افراد بزرگ باشیم باعث تقویت اعتماد به نفس و عزت نفس ما می شن چون اونا رو باور می کنیم.

     مارک تواین می گوید:از افرادی که سعی دارند آرزوهای شما رو بی اهمیت جلوه دهند دوری کنید.انسانهای کوچک همیشه همین کار را می کنند اما انسان های بزرگ می توانند این حس را به شما منتقل کنند که شما هم می توانید بزرگ باشید.

     یادمون باشه زندگی خیلی کوتاهتر از اینه  که دور و بر خودمون رو با افرادی پرکنیم که ما رو بی اهمیت جلوه می دن و باعث می شن حس کنیم بی ارزشیم.

 

              حضرت علی (ع)می فرمایند:از دوستی با احمق بپرهیز چرا که می خواهد به تو      نفعی رساند اما دچار زیانت می کند.

         از دوستی با بخیل بپرهیز زیرا آنچه را که سخت به آن نیاز داری از تو دریغ می کند.

         از دوستی با بدکار بپرهیز که با اندک بهایی تو را می فروشد.

          از از دوستی با دروغگو بپرهیز که او به سراب ماند.دور را به تو نزدیک و نزدیک را به تو دور می کند.

 

          در جای دیگر می فرمایند:دوست دوست نیست مگر آنکه حقوق برادرش را در سه جایگاه نگهبان باشد.در روز گرفتاری.آن هنگام که حضور ندارد و پس ازمرگ                                  

 



| *| نوشته شده در و ساعت 23:26 توسط مرسده حدادی |
*~*~شاید...~*~*

 

صحبت از پژمردن گلبرگ نیست

    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

              فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در میان این کویر سوت و کور

       در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

              گفتگو از مرگ انسانیت است....

 

 

حضرت علی (ع) می فرمایند:ای مردم وفاداری با صداقت توام است ومن سپری محکم تر از آن نمی

شناسم.

 



| *| نوشته شده در و ساعت 23:47 توسط مرسده حدادی |
*~*~به یار آورید...~*~*

 

 

دیشبق باز هم بی خوابی به سرم زده بود

با اینکه تو ۴۸ سلعت گذشته فقط ۷ ساعت خوابیده بودم ولی باز هم خوابم نمی اومد.

خودم رو بیشتر زیر پتو مچاله کردم.خیلی سردم بود.تمام بدنم تو تب می سوخت ولی من بازم سردم بود.نه فایده ای نداشت>با اینکه می خواستم بخوابم ولی خوابم نمی برد.پا شدم و کمی روی تختم نشستم.شاید حدود ۱۰ دقیقه به میزم و کاغذای بهم ریخته روش نگاه می کردم.نگهبان شب داشت تو کوچه سوت می زد.

   به ساعت نگاه کردم.۴ صبح بود.خیلی سردم بود.بلند شدم و پشت میز تحریرم نشستم و اولین چیزی که دیدم شاخه تیره پوشیده از برف سپید رنگ بود .چه سخاوتمندانه!!

 

    از بین کاغذام یه کاغذ سپید پیدا کردم و برداشتم.نگهبان کوچه سوت می زد و سکوت اتاقم و پر می کرد.یکدفعه هوس کردم تا به یاد شبهای تابستان برم روی تراس خونمون.یه جفت جوراب کلفت پوشیدم و رفتم.روی تراس ایستادم و به آسمون چشم دوختم.آسمون صورتی مایل به بنفش بود که هیچ اثری از ستاره های شبای تابستون توش پیدا نبود.یاد بچگی هام افتادم.شبایی که مادرم انواع ستاره ها رو تو آسمون به من یاد می داد.چراغای کوچیکی که دریچه های بهشت بودن.چه شبایی که با هم شبا رو صبح می کردیم.آرزو کردم که وقتی مردم ساکن یکی از این ستاره ها شم.تا تو نور پاک و خالصش محو شم و با هم به چشمایی که دارن بهمون نگاه می کنن دست تکون بدیم.باز صدای پر مفهوم نگهبان کوچه در گوشم پیچید...

 عرض و طول خیابان رو طی می کرد و جای پاهاش روی برفا مونده بود.می توانستم در هر کدوم از جای پاها سقوط کنم.!تب داشتم و می لرزیدم به اتاقم برگشتم و این بار بعد از گذشت ۲۱ سال واقعا به اتاقم نگاه کردم!من در اتاقم تنها بودم اتاقی پر از نشانه های شور انگیز زندگی.قرآن.یک گلدان گل.یک آینه بزرگ.یک کتابخونه کوچیک که خیلی دوسش داشتم.چند تا تابلو و چندین قاب عکس کوچیک از بچگیهام از مادرم از پدرم از خانوادم.چقدر دلم برای مادرم تنگ شده بود.فقط چند اتاق با هم فاصله داشتیم اما دلم بد جور هوای بوی مریم که با عطر تنش قاطی شده بود کرده بود....

    خدایا تو امشب با من چه می کنی؟؟چه چیزی را به من یادآوری می کنی؟؟؟غفلت سنگین و خسته!!می خواهم پرواز کنم خودت راه را به من نشان بده...!!!

   هوا سرد و یخ زدست.چه کارهایی می تونم بکنم تا سرماش برام مطلوب شه؟صدای غار غار کلاغ ها منو به خودم آورد .میلیونها کلاغ داشتن پرواز می کردن.

   و من به یاد آوردم که چه کاهایی می تونه دنیا رو حای بهتری کنه.چه چیزایی رو می شه فراموش کرد.رها کرد و سخت نگرفت...

  من لمس می کنم و این یعنی احساس مسئولیت.می شنوم و این یعنی بی تفاوت نبودن.وقتی قدم های تو به سمت زندگی مصمم و بی اراده پیش می رن رد پایی از تو به جا می مونه که هر کس که اون رد پا رو دنبال کنه هدایت می شه و راه خودشو پیدا می کنه.اما اگه با بی تفاوتی و پوچی زندگی کنی هیچ ردی ازت باقی نمی مونه.

  رد پای تو کجاست؟نشانه چیست؟"به یاد بیاور تا از یاد نروی!"

نگهبان سوت می زند.شیر روی شعله های بخاری گرم شده است.یک فنجان شیر گرم برای نگهبان می برم.دستهای گرم یخ زده اش را از دستکش بیرون می اورد و جرعه جرعه شیر را می خورد.بعد می گوید خدا خیرت بدهد دختر جان.

   رد پای نگهبان را با چشم دنبال می کنم و اینبار می دانم که این رد پای زندگیست.....

 

                      مولایم علی (ع) می فرمایند:

                                      مغرور ایمنی خویش مباش که از همان جای امنیت گرفتار گردی.



| *| نوشته شده در و ساعت 13:5 توسط مرسده حدادی |
*~*~هیجان و احساس...~*~*

 

       خیلی ها رو دیدم که همیشه می گن که هیچ وقت به آرزوهاشون نمی رسن.

می گن ما همیشه آرزوهامون رو می نویسیم و تمامی راههای منطقی که با عقل و دلیل می شه به اونها رسید رو می نویسیم و شروع می کنیم اما همین که چند قدم بر می داریم متوقف می شیم .

می گن دیگه حال نمی کنیم یا عشقمون نمی کشه که دنبال کنیم.

      می دونین. به نظر من بزرگترین دلیلی که مانع این جور آدما می شه همین حرفیه که می زنن.

"دلمون نمی کشه که ادامه بدیم."

      ما آدما همیشه سهم احساسات و هیجانات رو تو زندگیمون نادیده می گیریم و دوست داریم واسه هر چیزی یه دلیل منطقی داشته باشیم.این یک شرط لازم است ولی کافی نیست.ما باید بدونیم که شاید لازم باشه که نسبت به چیزی در خودمون باید علاقه یا هیجان مثبت ایجاد کنیم و اون رو چند خونه جلوتر بفرستیم تا به قول خودمون "حالش بیاد"

      شاید چن ما آدما از هر تغییری می ترسیم و می ترسیم از آینده اون  تغییر حاضر نیستیم تا تو خودمون تغییر ایجاد کنیم.تغییر یعنی ترک بعضی عادت هایی که سال هاست با ماست و لابد "ترک عادت موجب مرض است" 

     ولی اگه هممن یادمون باشه که از هم دیگه "عشق. آزادی و امنیت " رو نگیریم ترک بعضی عادت ها برامون ساده تر بشه و اونوقت بتونیم  باور کنیم که باید تو زندگی همه به همون اندازه که عقل رو منطق لازمه به همون اندازه هم احساسات و هیجانات مثبت لازمه.  

     

 

        (مولایم حضرت علی (ع) می فرمایند"گریه نکردن به خاطر سختی دل است

                                                          و سختی دل به خاطر گناه زیاد   

                                                          و گناه زیاد به خاطر چسبیدن به مال دنیاست.")

 

 



| *| نوشته شده در و ساعت 14:52 توسط مرسده حدادی |
*~*~باران...~*~*

 

          باز هم باران می بارد.

            

             به پاس این لطف و به خاطر قدر رانی از عشق بازی آسمان

 

                               یک دقیقه چترهایتان را ببندید.....

 

 

 

 



| *| نوشته شده در و ساعت 5:9 توسط مرسده حدادی |
*~*~....~*~*

 

 

 

تنها دلیل من که خدا هست

 

                                                 و این جهان زیباست

 

وین حیات عزیز و گرانبهاست!

 

                      لبخند چشم توست...

 

هر چند با تبسم شیرینت

 

                                         آنچنان

 

از خویش می روم

 

                                         که نمی بینمش درست

 

لبخند چشم تو در من

 

                                       وجود خدا را

 

آواز می دهد

 

در جسم من تمامی روح حیات را

 

                                             پرواز می دهد 

 

جان مرا که دوریت از من گرفته است

 

شیرین و خوش

 

                                    دوباره به من باز می دهد... 

 

 

 

 

 

              

 



| *| نوشته شده در و ساعت 4:36 توسط مرسده حدادی |
*~*~جادوی فکر...~*~*

  

 حتما تا حالا این جمله رو خیلی شنیدین که"از هر چی می ترسیم سرمون میاد"

شایدبد نباشه که این جمله رو اصلاح کنیم و بگیم :"به هر چی فکر می کنیم سرمون میاد"

انصافا تا حالا نشده که به یه چیزی که در موردش خوب فکر می کردین براتون پیش اومده باشه؟

اما فقط اون قسمتای بد فکرامون رو می بینیم و اسم قسمت رو روش می گذاریم در صورتی که نمی دونیم بیشتر اتفاقاتی که واسمون میافته زاده افکار خودمونه.

از نظر علمی هم دلیلش بر میگرده به علم متافیزیک که گفته می شه همواره در اطراف هر انسانی مدارات انرژی وجود داره که ناشی از خصوصیات فکری و حتی جسمی هر انسان هست و این خطوط بسیار قدرتمند هستند.از اون جایی که همه چیز مربوط می شه اول به خدا و بعد قدرت خودش رو از طبیعت (قدرتمندترین مخلوق خدا)می گیره طبیعت این انرژی ها رو از اطراف انسان می گیره و بعد از یه مدتی که با ضرباهنگ طبیعت همسان شد به انسان بر می گردونه.(سعی کردم توضیح عامیانه و قابل فهمی بدم.)

البته خواست خدا بالاتر از همه افکار و تصمیمات هست ولی این به این معنی نیست که ما ۸۰٪ اتفاقات زندگیمون رو به اسم قسمت توجیه کنیم و خودمون رو گول بزنیم.

مثبت فکر کردن رو با به کار بردن افعال در زمان حال تمرین کنین و یادتون باشه اگه کل یک روز رو خوب و مثبت فکر کردین اما آخر روز بگین "اگه نشه....."کل زحماتتون به باد رفته.

کمترین اثرش اینه که احساس آرامش می کنین.توقع نداشته باشین که تا ۲ روز بعد افکارتون واقعیت پیدا کنه باید یه کم صبر کنید.

"آرزوهات رو یه جا یادداشت کن.چون خدا یادش نمی ره اما تو یادت می ره چیزی که امروز داری آرزوی دیروزته."

 

(یاد بگیریم خداوند را در چهره های همه انسان ها ببینیم.از هر نژاد و فرقه ای که باشند.

وقتی به عشق الهی پی می بریم که احساس کنیم با هر انسانی به وحدانیت رسیده ایم نه قبل از آن)

 



| *| نوشته شده در و ساعت 4:36 توسط مرسده حدادی |
*~*~فکر.......~*~*

تا حالا چقدر جرات کردین تا با خودتون خلوت کنین؟؟؟؟

 

 

گفت:آنجا چشمه خورشیدهاست

       آسمان ها روشن از نور و صفاست

       موج اقیانوس جوشان فضاست

باز من گفتم:که بالاتر کجاست؟

گفت:بالاتر جهانی دیگر است

        عالمی کز عالم خاکی جداست

        پهن دشت آسمان بی انتهاست

        باز من گفتم که بالاتر کجاست؟

گفت:بالاتر از آنجا راه نیست

        زانکه آنجا بارگاه کبریاست

        آخرین معراج ما عرش خداست

        باز من گفتم که بالاتر کجاست؟

لحظه ای در دیدگانم خیره شد

گفت:این اندیشه ها بس نارساست

گفتمش از چشم شاعر کن نگاه!

       تا نپنداری که گفتاری خطاست!!

                   دورتر از چشمه خورشیدها

                   برتر از این عالم بی انتها

                   باز هم بالاتر از عرش خدا

                 

                                         عرصه پرواز مرغ فکر ماست!                            

 

 



| *| نوشته شده در و ساعت 7:32 توسط مرسده حدادی |
*~*~نام....~*~*

 

 

 

            ازننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

                                 وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است 



| *| نوشته شده در و ساعت 5:51 توسط مرسده حدادی |
*~*~سکوت...~*~*

 

دیروز وقتی داشتم می دویدم تا خودم رو به آخرین سانتیمترهای میله اتوبوس خط ۲۵ برسونم تا اولین دقایق از کلاس شیرین ریاضی فیزیک رو از دست ندم و طبق معمول به خاطر فشارهای برخی شهروندان محترمه که برای اندکی جای بیشتر هزار جور فشار به قفسه سینه اینجانب و امثال اینجانب وارد می کنن

و اقشار دانشجو نیز برای اینکه در اون لحظه مبادا قضیه قمر عقرب اتفاق بیافته و به نفرین ابدی دچار بشن و تا ۳۰ سالگی دوره لیسانس رو بگذرونن چیزی نمی گفتن٬و به این منظور تا کمر از پنجره اتوبوس بیرون بودیم٬ناگهان قشنگترین صحنه سکوتی رو که تا حالا ندیده بودم دیدم.

چند دانش آموز که به هر دلیلی قدرت تکلم و شنیدنشون رو از دست داده بودن٬ولی از خیلی از ما آدمای مثلا" سالم با معنی تر و عمیق تر می دیدن.من آنچنان تعجبی رو در نگاه یکی از بچه ها که داشت به دوستش گوش می کرد دیدم که تاحالا تو هیچ کدوم از خودمون ندیده بودم.در سکوت گوش دادن به حرف بی صدای دوست چقدر زیبا بود.حرف هایی که تاحالا هیچ کدوم از اطرافیانم نتونستن به این خوبی بیان کنن.

راستی چرا ما آدمای به اصطلاح سالم با این همه ادعا از این توانایی محرومیم؟؟؟

حیف که مسیر کوتاه بود و با مجبور بودم با ترمز اتوبوس خودم رو به هر ضرب و زوری از پنجره بندازم بیرنو تا له نشم.

         فکر کنم از این به بعد بتونم از خیلی چیزا لذت ببرم.....

 

 

                 چشم ها را باید شست

                                           جور دیگر باید دید 



| *| نوشته شده در و ساعت 7:52 توسط مرسده حدادی |
*~*~هبوط...~*~*

 

 

یه روز استادم گفت:

  در راه زندگی خیلی عجله نکنین.بعضی وقتا حرکتتون رو آروم کنین٬بایستین و به پشت سرتون نگاه کنید.حتی حسرت کارایی که می تونستین بکنین اما نکردین بخورین.ولی مواظب باشین به حسرت خوردن عادت نکنین.

بهمون می گفت خیلی آروم روی زمین بشینین٬گوشتون رو طوری که هیچ تلنگری به سکوت و سکون طبیعت وارد نکنه روی زمین بگذارید٬و به ضرباهنگ طبیعت گوش بدین.سعی کنین گوش بدین نه اینکه فقط بشنوید.

طبیعت تنها مخلوق خداست که با تمام پستی و بلندیاش ابدیت خودشو حفظ کرده.

 

طبیعت با گامهایی موزون تر از هر ترازویی حرکت می کنه وآنقدر سخاوتمند که هر کسی به این ضرباهنگ گوش بده محال بهره ای ازش نبره.

و شاید کوچکترین اثری که بتونه داشته باشه این باشه که خلاء سکوت وجود آدمی رو که کمتر کسی به اهمیتش فکر کرده پر می کنه.

    "گاهی در برابر کیهان خاموش باشین٬این وموقعیت یک لحظه بیشتر طول نمی کشه٬ در این لحظه شاید چند قطره ای هم اشک ظاهر بشه٬اشکهایی که نه به شادی می ریزن و نه به اندوه٬این یک عطیه است و باعث میشه روح انسان پاک بشه٬در این راه خودتون رو انکار کنید تا موفق بشین.

اجازه بدین مراحل پشت سر هم و بر اساس ضربان طبیعت بیان و هیچ تلاشی برای کوتاه کردن راه نکنید."

 

 



| *| نوشته شده در و ساعت 7:30 توسط مرسده حدادی |
*~*~یادواره.....~*~*

به یاد خاطره اخلمد.....

 

 

چقدر خوش گذشت....



| *| نوشته شده در و ساعت 11:37 توسط مرسده حدادی |
*~*~تا حقیقت.....~*~*

 

 

لعنت.لعنت به تمام لحظه ها که اگه یک دقیقه شادی بهت میده در عوض یک عمر غم مهمون قلبت می کنه...

لعنت.لعت به احساس های قشنگ چون هیچ وقت به حقیقت نمی پیونده...

لعنت به فصل بهار که با تمام قشنگیش زود تموم می شه...

لعنت به هر چی خندست چون همیشه دو برابرش باید گریه کنی...

لعنت به هر چی احساس ترس.چون از هر چی می ترسی سرت میاد...

لعنت به تمام قصه ها.چون همش دروغه...

لعنت به پول.چون دقیقا اون چیزایی رو که می خوای نمیشه باهاش خرید...

لعنت به آسمون که با همه بزرگیش حتا یک ستاره واسه من نداره...

لعنت به قلم موهای نقاشیم که هیچ وقت نتونست ضربان قلبمو بکشه...

لعنت به درس ریاضی.چون هیچ فرمولی واسه دل نداره...

لعنت به هر چی تاریکیه چون خیلی زود خودشو باهات صمیمی می کنه.... 

 

 

عطر نرگس.رقص باد

  نغمه شوق پرستوهای شاد

     خلوت گرم کبوترهای مست...

                  نرم نرمک می رسد..... 

                                               خوش بحال روزگار...! 

خوش بحال چشمه ها و دشت ها

         خوش بحال دانه ها و سبزه ها

                خوش بحال غنچه های نیمه باز

                         خوش بحال دختر میخک که می خندد به ناز

                                   خوش بحال جام لبریز از شراب....

                                             خوش بحال آفتاب.....

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

    ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

         ای دریغ از ما اگر کامی نگی ریم از بهار!

 

                  گر نکوبیم شیشه غم را به سنگ

                              هفت رنگش می شود هفتاد رنگ....

                             



| *| نوشته شده در و ساعت 10:30 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

| *| نوشته شده در و ساعت 10:29 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

زنی با تنها فرزندش در بالای تپه ها زندگی می کرد.
زن زندگی و قلبش را با مهربانی و دلسوزی به فرزندش بخشید.اما فرزندش بر اثر تب در کنار طبیب جان سپرد.
مادر سخت دردمند شد و از طبیب پرسید:
به من بگو چه چیز باعث شد تا فرزندم دیگر نتواند حرکتی کند؟
طبیب گفت:تب.
مادر پرسید تب چیست؟
طبیب گفت:
تب چیزی بسیار کوچک است که داخل بدن می شود و ما نمی توانیم ان را با چشم سر ببینیم.
شب هنگام کشیش برای تسلیت نزد او آمد.
زن گریست و پرسید:
چرا تنها فرزندم را از دست دادم؟
کشیش گفت:
دخترم این خواست خداست!
زن گفت:خدا چیست؟خدا کجاست؟
به من بگو کجا می توانم او را بیابم؟
کشیش گفت:
خداوند بی نهایت بزرگ است و ما نمی توانیم او را با چشم سر ببینیم.
در این هنگام زن فریاد کشید و گفت:
چیزیکه بی نهایت کوچک است از راه خواست کسی که بی نهایت بزرگ است فرزندم را از پا در آورد؟
پس ما چیستیم و چه نقشی داریم؟
ناگهان مادر آن زن داخل شد ودر حالی که کفن نوه اش را در دست داشت.
کفن را بر زمین انداخت و دست دخترش را گرفت و گفت:
ما از بی نهایت بزرگ و بی نهایت کوچک هستیم.
ما راهی بین آن دو هستیم.
(بر گرفته از کتاب سرگشته)



| *| نوشته شده در و ساعت 3:58 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

سلام دوستان

به علت یک اشتباه کوچیک تو کافی نت چند روز پیش وبلاگم هک شد بعد از از این آدرس وبلاگ من اینه

http://mer-c.blogfa.com

برای هکر وبلاگ قبلیم چند جمله دارم

دوست عزیز
باور کن پیدا کردن پسورد یک وبلاگ از داخل کامپیوترهای یک کافی نت اصلا کار مشکلی نیست
تو فقط فرصت طلبی کردی همین

استعداد به کار من می گن که تونستم در کمتر از 2 ساعت دوباره این وبلاگو بسازم



| *| نوشته شده در و ساعت 3:4 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

لطفا  اینجا  کلیک کنید



| *| نوشته شده در و ساعت 1:51 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

هیچ کس درست نمی داند مرز بین دلشادی و درد کجاست.اغلب می اندیشیم آنها هرگز از هم جدا نمی شوند.
اما خیال حقیقت مطلق را می بیند.جایی را که گذشته و حال و آینده به هم می رسند.....

تمامی مشکلات آدمی به خاطر ترس و حقارت در خود آدمی است.
موضوع خود زندگی است نه شعف یادرد یا شادی و ناشادی...نفرت به همان اندازه ی دوست داشتن خوب است.یک دشمن می تواند به خوبی یک دوست باشد.
"از نظر من مردم فقط یک روز را زندگی می کنند."....

زندگی نظاره ی ابدیت است.نگریستن به تمامی امکان ها و ادراک هایی که عشق می تواند بر انسان بیاورد.با این حال مردم در برابر این حقیقت ساده حقیر می نمایند.
"زندگی سخاوتمند است و انسان تنگ چشم.گویی حایلی است میان زندگی و نوع بشر و برای از بین بردن این حایل شهامت لمس کردن روح خود و دگرگون کردن سوی آن لازم است."
مردم در میان همه و هیچ در نوسان اند امااین را جدی نمی گیرند و هم چنان طوری رفتار می کنند که انگار همه چیز عالی است....
زندگی بر خلاف آنکه مکبث می گوید صرفا قطعه ای که توسط یک احمق گفته می شود سرشار از خشم و هیاهو بی آنکه معنایی بدهد نیست..من فکر می کنم زندگی یک اندیشه طولانی از ازل تا ابد است.اما نمی دانم چرا مردم نمی خواهند در این اندیشه با دیگران شریک شوند.
زندگی تجلی از تمنای رویارویی با جهان است و "برهنه دیدن این جهان".انسان واقعی کسی است با قلب سرشار از این روح مقدس.

(جمله های داخل گیومه از جبران خلیل جبران است.)



| *| نوشته شده در و ساعت 1:46 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

تو کشتی پر بار ارزوها را به ساحل برده ای.کدامین باد می تواند باد بان های تو را هدایت کند.بال های تو اماده پروازند اما اسمان بالای تو ساکن و خاموش است.
چیزی در میان ما و ابدیت به جز خواسته ها و ارزوهای ما که هنوز کامل نشده اند وجود ندارد.
آیا سپیده دم می تواند دل شب را در آغوش کشد و آن را در سینه خود نگاه دارد؟
روح در من همچون سپیده دم عریان بیدار شده است.شب فرا رسید و روشنی بدر بیشتر شد.عشق در میان جنگل و دریا بلند ترین فریادها را میزند و ما را به سوی قلبش فرا می خواند.
باید پرنده های رو یاهامان را از قفس آزاد سازیم و همچون رودها بر دریا برانیم بی انکه از بالای صخره ها فرو ریزیم و هرگاه گرفتار امواج شویم و به اعماق رسیم از مجادله و تامل درباره سرنوشت آینده تا ابد دست بر می داریم.
وای بر جزر و مد یادها و فراموشگی همیشگی!
آه ای زمینی ها از شما می خواهم چشم بر هم نهید و عرش خود را بجنبانید!
اگر در بالاترین قله ها باشیم باز هم در زمین هستیم و همه این ها به سبب وجود ادمی است.
وای بر رنجی که با اگاهی می اید.به خوبی ها بین دیش و زیبایی را در دستانم ببین.
می خواهم خواب بر من غلبه کند تا جهانی را ببینم که نور ان از نور این جهان بیشتر باشد و افریدگانی را مشاهده کنم که از ما بر ترند.
در برابر بادها ایستادن چه کار احمقانه ای است.....



| *| نوشته شده در و ساعت 1:44 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

گاهی گرفتار اندوهی میشویم که نمی توانیم مهارش کنیم.مهم نیست کجا ودر چه حالی باشیم اما یک دفعه جهان رنگ میبازد.و زندگی جادوی خود را نهان میسازد.
کارن کیسی(karen casey نقاش زن استرالیایی)به ما میگوید که در این لحظه ها هیچ چیز بهتر ازاین نیست که به درون خود نظر اندازیم.در انجا کودکی ترسیده هست که خوب نمی داند چه میکند چون نه صدایش شنیده میشود ونه به مشورت خوانده میشود.باید نسبت به این کودک بردبار باشیم.باید تا هر زمانی که لازم است بگذاریم زمام را به دست گیرد تا زمانی که دوباره احساس کند به او مهر ورزیده میشود.
در اندک زمانی درخشش به دیدگان ما باز میگردد.و از ان زمان اگر دیگر ارتباط خود را با این کودک از دست ندهیم دیگر معنای زندگی را گم نخواهیم کرد.



| *| نوشته شده در و ساعت 1:43 توسط مرسده حدادی |
*~*~~*~*

I went as to the party thrown by the world

I went to the field of sorrow

to the garden of mysticisn

I went  to the illuminated verand of knowledge

to the wet night of kidness

I went to visit somebody at  the other side of love

I went and went up to the woman

to the love voice of lonelinesas

I saw many things on earth

I saw child who sniffed the moon

I saw a woman poundig light in the mortal

I saw a beggar who hardly begged for the song of the swallow

I saw a poet addressing the lily as "your highness"

I saw a book whose words were made of crystal

I saw a flight stairs leading to hot bed of lust

to the love of roses decay

to the platform of illumination

love was visible ,wave was visible

a fan was visible in the summer's hand



| *| نوشته شده در و ساعت 1:41 توسط مرسده حدادی |